همیشه راهکار ساده تری نیز هست!

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد :  
شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.

بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی و ...


دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید . مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

پایش ( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایکس

بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولیشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند .  

نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :  

تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی


یه سئوال در گوشی :

اگه توی یک مهمانی ،غذایی براتون بیارند که تا به حال امتحان نکردید ، دوست دارید که طعمش رو تجربه کنید حتی اگه ظاهر عجیب و غریب و نه چندان دلپزیری داشته باشه ؟

ناسپاس

معلم پیرمدرسه جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی ومقداری پول را به خانه زن فقیری با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود . 

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

 معلم پیر گفت : ولی حقیقتش اینست که من این بسته ها را نفرستادم .

زن با تعجب زیاد پرسید پس چه کسی اینها را فرستاده است ؟! 

او جواب داد : یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه ؟ همین جملات را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود ...

یه سئوال در گوشی :

لذت بخش ترین رویای شما چی بوده ؟ بدترین کابوستون چی ؟









آمپول زن ترسو

وقتی داشتم دوره ام را در بیمارستان می گذراندم، می ترسیدم که آمپول بزنم. این بود که می رفتم و محتویات آمپول رو توی پنبه الکی خالی می کردم و می آمدم. پس از مدت کوتاهی آوازه شهرتم تمام بیمارستان را پر کرد. با وجود مخالفت من همه می خواستند که من آمپول‌هایشان را بزنم، چرا که حتی همان تماس اولیه سرسوزن را هم حس نمی‌کردند. تا این که استادمان شنید و گفت:
آفرین به تو ... حالا بیا بریم یه آمپول جلوی چشمم بزن ببینم چه می‌کنی که هیچ کس چیزی حس نمی‌کنه. نتونستم بهونه ای بیارم ... بله مجبور شدم برای اولین بار آمپول بزنم ...

هورا ... من موفق شدم ولی ... هنوز فریاد بیمار بخت برگشته‌ای که اولین آمپول عمرم را به او زدم، بعد از سال‌ها توی گوشمه. 

طفلکی چه زجری کشید.


یه سئوال در گوشی :

بزرگترین موفقیت زندگی شما چیه ؟ چیزی هست که آرزوی انجام دادنش رو داشته باشید که حتی از اون هم بهتر باشه ؟

آموزش زبان سوئدی

بیماری را در تخت بغل دستم بستری کردند. سال‌ها در سوئد زندگی کرده بود. برای بازدید اقوامش به ایران آمده بود که بیمار شده بود. بیشتر که آشنا شدیم فهمیدم کرد است. من هم که کردی بلد بودم با او شروع کردم به گپ زدن و به اصطلاح رفتیم روی کانال ۲. یکی از کارکنان بیمارستان متوجه شد و در فرصتی که بیمار فوق الذکر حضور نداشت از من پرسید:
 "کجا سوئدی یاد گرفتی که باهاش حرف می‌زدی؟"

 من هم برای اینکه کلاس بزارم همین جوری گفتم: "پیش خودم یاد گرفتم."

نه گذاشت و نه برداشت و گفت: "خیلی خوب حرف می‌زدی. منم دخترم کلاس میره اما اصلن پیشرفت نمی‌کنه. از این به بعد برای رفع اشکال میارمش بیمارستان.! اشکالی نداره که؟"

کمی فکر کردم ولی از بد حادثه هیچ اشکالی به نظرم نرسید…!  

گفتم: "نه. چه اشکالی؟"


***

حالا میگید من اگر تا آن روز نمردم، چه بکنم؟


یه سئوال در گوشی :

حاضرید بیست سال در اوج شادی و رضایت زندگی کنید شرط اینکه درست بعد از این مدت بمیرید ؟

مشکلات زندگی

 امروز مطلبی خوندم که برایم خیلی جالب بود :
سه ظرف آب در حال جوش روی آتش قرار داشت در یکی از ظرفها هویج و در دیگری تخم مرغ و در ظرف سوم قهوه ریخته شد و پس از 15 دقیقه:

هویج که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد .

تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت و محکم شد .

و دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و طعم قهوه گرفت .

.

.

.

اگر فرض کنیم آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگی است ، شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می شوید و در مقابل بسیار زود خسته شده و امیدتان را از دست داده و تسلیم می شوید ؟ هرگز مثل هویج نباشید .

مثل تخم مرغ با قلبی ملایم و حساس وارد مشکلات می شوید و با یک قلب سخت و بی احساس خارج شده و از دیگران متنفر می شوید و همواره تمایل به جدال دارید؟ هرگز مثل تخم مرغ هم نباشید .

آب‌(مشکلات) نمیتواند قهوه‌(انسان) را تغییر دهد بلکه این قهوه است که آب را تغییر داده و به آن طعم و رنگ قهوه را می دهد و هر چه آب داغتر باشد طعم قهوه بهتر می شود در مقابل مشکلات باید مثل قهوه بود ما مشکلات را تغییر دهیم نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهند 


از طعم قهوه تان لذت ببرید 

( البته بعد از افطارb-( )


یه سئوال در گوشی :

اگه بدونید تا یک هفته دیگه یک جنگ هسته ای در پیشه ، چی کار می کنید ؟

اون روزها یادش بخیر

گفت : 
یاد اون روزها بخیر، همین چند سال پیش وقتى من بچه بودم، مادرم یک هزار تومن به من مى‌داد و مرا به فروشگاه مى‌فرستاد.

من با ٣ کیلو سیب‌زمینى، دو بسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چاى و دوازده تا تخم‌مرغ به خانه برمى‌گشتم.

اما الان دیگه از این خبرها نیست.

با تعجب گفتم آخه چطور همچین چیزی ممکنه ؟!

گفت آخه اون موقع ها اینجوری نبود که ...

دوره زمونه بدی شده الان همه جا توى فروشگاه‌ها دوربین گذاشته‌اند طوری شده که نمیتونی حتی یک آبنبات کوچولو کش بری !!!!


یه سئوال در گوشی :

آیا تا به حال از کسی متنفر بودید ؟ اگه اینطوره چرا و برای چه مدتی ؟

اقلیت و اکثریت

شبی برنارد شاوبه دیدن یکی از نمایشنامه های خود رفت . چون نمایش به پایان رسید ، تماشاگرانی که او را در تالار دیده بودند شروع به کف زدن کردند و فریاد بر آوردند که : شاو برای ما صحبت کند . 
برنارد شاو ناچار به روی صحنه رفت و همه در این موقع ساکت شدند . 

ولی هنوز لب به سخن نگشوده بود که ناگاه از ته تالار صدایی برخاست که می گفت : 

نمایشنامۀ بسیار مزخرفی بود ! 

برای چند ثانیه سکوتی برقرار شد ، برنارد شاو به عادت خود با خون سردی تمام لبخند زد و گفت : 

بله ! اتفاقاً من هم با شما هم عقیده هستم ، ولی چه کنم که من و شما در مقابل اکثریت عظیم در اقلیت غریبی قرار گرفته ایم !!

یه سئوال در گوشی :

عزیزترین خاطره ای که دارید چیه؟

طرفدار خانم ها

داستان :مرد موفق

توماس هیلر ٬ مدیر اجرایی شرکت بزرگ بیمه و همسرش در بزگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است.

هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.

او از تنها مسئول آنها خواست باک بنزین را پر و روغن اتومیبل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.

او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت دید که متصدی پمپ بنزین برای خداحافظی دست تکان می دهد.

پس از خروج از جایگاه ٬ هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.

او بی درنگ جواب اظهار داشت که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتنند و یک سال هم باهم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ٬ شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل٬ همسر یک کارگر ساده پمپ بنزین شده بودی .

" زنش پاسخ داد :"

عزیزم ٬ اگر من با او ازدواج می کردم ٬ اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ."

 

=======

به یاد داشته باشیم

 پشت هر مرد موفقی زن موفقی وجود دارد

گر چه نوشتم ولی خودم قبولش ندارم (شوخی کردم بابا چرا اعصابتو خورد می کنی )!

یه سئوال در گوشی :

آیا آدم هایی هستند که اونقدر حسرت زندگیشون رو به دل داشته باشید که بخواهید زندگیتون رو باهاشون عوض کنید ؟ اونها کیا هستند ؟


قلم و قلمدان

قلمی از قلمدان قاضی ظالمی بر زمین افتاد  
شخصی که آنجا حضور داشت گفت :

جناب قاضی کلنگ خود را بردارید

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ

تو هنوز کلنگ و قلم را از هم تشخیص نمی دهی ؟!

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی ...


یه سئوال در گوشی :

اگه یک عروسک جادوئی داشتید که باهاش می تونستید هر کسی رو که بخواید آزار بدید ، این کار رو می کردید ؟

وصیت پدرانه

دانایى به فرزند خویش وصیت کرد و گفت : من , پیر و فرسوده شده ام , دیر یا زود مى میرم .
پس از مـن , تـو بـایـد زمـام کـار خانواده رادردست بگیرى .

بعد از من ممکن است خانه را بفروشى , ولى چـون سـردر خـانه با ساختمان اصلى آن متناسب نیست , قبل از عرضه وفروش , آن را از نو بساز تا بهتر بتوانى بفروشى .

چـندى بعد پدر مرد.

پسر وقتى که قصد فروش خانه را کرد بنا به توصیه پدر, به نوسازى سردر بنا پـرداخت .

خرج و زحمت آن کار ومقایسه جزء ناچیز ساختمان با مجموعه بناى آن , موجب گردید که بهاى حقیقى و رنج سازندگى را درک کند و در حفظ و حراست آن خانه بکوشد, براى همین از فروش خانه منصرف شد و به فلسفه سفارش پدر پى برد.

یه سئوال در گوشی :

ترجیح می دید بیشتر توی جمع های مردانه باشید یا زنانه ؟ دوستان صمیمی شما بیشتر مرد ها هستند یا زنها ؟