حکایتهای شیرین و خواندنی

هنگام سحر، خروسی بالای درخت شروع به خواندن کرد و روباهی که از آن حوالی می گذشت به او نزدیک شد.
روباه گفت: تو که به این خوبی اذان می گویی، بیا پایین ب هم به جماعت نماز بخوانیم.

خروس گفت: من فقط مؤذن هستم و پیشنماز پای درخت خوابیده و به شیری که آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.

شیر به غرش آمد و روباه پا به فرار گذاشت. 

خروس گفت مگر نمی خواستی نماز بخوانیم؟ پس کجا می روی؟

روباه پاسخ داد: می روم تجدید وضو می کنم و برمی گردم!.

*******

قاضی دادگاه، آدم شیادی که مال مردم را بالا می کشید محکوم کرد که روی الاغ سوار کنند و در همه جای شهر بگردانند و جار بزنند که او آدم کلاشی است و کسی به او پول ندهد.

در پایان روز صاحب الاغ از او کرایه خواست.

یارو با پوزخند گفت: مرد حسابی! خودت از صبح تا حالا داری فریاد می زنی که من پول مردم را بالا می کشم، حالا با چه امیدی از بنده کرایه الاغت را مطالبه می کنی؟!

*******

شخصی که خیلی ادعای پهلوانی می کرد رفته بود خون بده. وقتی کیسه خون را آوردند که خونش را بگیرند.

به پرستار گفت: آبجی! کیسه چیه؟ لوله بیار که به همه خون برسه.

ولی بعد از اینکه یک کیسه خون داد از حال رفت و 4 تا کیسه خون بهش زدند تا به هوش بیاد.

وقتی به هوش آمد، بدون اینکه به روی خودش بیاره به پرستار گفت: دیگه کسی خون نمیخواد؟!


یه سئوال در گوشی :

اگر راهی رو سراغ داشتید که بعد از مرگ اموالتون به خاطر انسانیت در اون راه مصرف بشه ، در حالیکه حداقل مقدار ممکن برای خانواده تون باقی بمونه ، این کار رو می کردید ؟

سرقت بانک

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم

سپس دزد اسلحه را به سمت مرد گرفت و او را کشت

او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

زن پیشدستی کرد و پاسخ داد : نه قربان من ندیدم ... اما شوهرم دید ...


 

با کمی تغییر به نفع مردان

یه سئوال در گوشی :

تا چه حد از کسی که دوستتون داره انتظار دارید ؟

اسم کدوم یک از اینها رو بی وفایی می گذارید :

بی تفاوتی ، ریا و یا خیانت ؟ 

پاسخ جالب انیشتین به خواستگارش


                          

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

 

یه سئوال در گوشی :

شانس دیدار کسی بهتون داده می شه که می تونید باهاش عاشقانه ترین رابطه قابل تصور رو داشته باشید ، درست مثل یک رویا . متاسفانه ، می دونید که بعد از  شش ماه این شخص می میره . با علم به رنج و عذابی که در پی داره ، حاضرید این شخص رو ببینید و عاشق بشید ؟

_اگر بدونید که محبوب شما نمی میره اما بعد از این مدت بی وفایی میکنه ، چطور؟

_شور و حرارت عشق براتون مهم تره یا ماندگاری آن؟

فروش نظم

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند. چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود. سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند. 
سردار حسین خان به افضل الملک، ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند، اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد. سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند، اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد. 

افضل الملک به فرمانفرما می گوید: قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در زندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد. فرمانفرما پاسخ می دهد: در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد. 

 

همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد. 

 فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:

افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری! والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده، لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت. 

افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:

این فرمایش را نفرمایید، چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری، اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!

یه سئوال در گوشی :

اگر بتونید فردا صبح در حالی بیدار بشید که یک توانایی یا خصوصیت ویژه رو بدست آورده ای ، دوست دارید اون خصوصیت چی باشه ؟ 

محرم

عـمـرو پـسر امام حسن مجتبى (ع ), کودکى بیش نبود که درحادثه کربلا حضور داشت و سپس هـمراه کاروان اسیران اهل بیت (ع )وارد شام شد.
در یکى از مجالس شام , یزید به آن کودک گفت : مى توانى با پسر من کشتى بگیرى ؟ عمرو در پاسخ گفت : من حال کشتى گرفتن ندارم .

اگر مى خواهى زور بازوى پسرت را بدانى , بـه او شـمـشـیـرى بده و به من هم شمشیرى ,تا در حضور تو بجنگیم یا او مرا مى کشد که در این صـورت بـه جـدم پـیـامبر(ص ) و على (ع ) مى پیوندم یا من او را مى کشم و او به جدش ابوسفیان و معاویه مى پیوندد.

یـزید از زبان گویا و قوت قلب عمرو تعجب کرد و شعرى خواند که معنایش این است : این برگ از آن شاخه درخت نبوت است که چنین شجاع و پرجرات است .


یه سئوال در گوشی :

حاضرید از لحاظ ظاهری بی نهایت بدریخت بشید و بعد ، هزار سال با شرایط فیزیکی هر سنی ک خودتون انتخاب کنید زندگی کنید ؟

_تا چه حد تحت تاثیر ظاهر فیزیکی اشخاص هستید ؟ اگر اتفاقی بیفته که به جذابیت ظاهری شما لطمه بزنه این اتفاق تا چه حد زندگی شما رو تغییر میده ؟

_در جاودانگی آیا چیز ناراحت کننده ای می بینید ؟ چه سنی ، سن ایده آل شماست ؟

عمربن عبدالعزیز

مـوقـعـى کـه خـلافت به عمر بن عبدالعزیز منتقل شد, هیات هایى ازاطراف کشور, براى عرض تـبـریـک و تـهنیت به دربار وى آمدند که ازآن جمله , هیاتى بود از حجاز.
کودک خردسالى در آن هیات بود که درمجلس خلیفه به پا خاست تا سخن بگوید.

خلیفه گفت : آن کس که سنش بیشتر است حرف بزند.

کـودک گـفـت : اى خـلیفه مسلمین , اگر میزان شایستگى به سن باشد,در مجلس شما کسانى هستند که براى خلافت شایسته ترند.

عمر بن عبدالعزیز از سخن طفل به عجب آمد, حرف او را تاییدکرد و اجازه داد حرف بزند.

کودک گـفـت : از مـکـان دورى به این جاآمده ایم .

آمدن ما نه براى طمع است و نه به علت ترس .

طمع نداریم براى آن که از عدل تو برخورداریم و در منازل خویش با اطمینان وامنیت زندگى مى کنیم .

تـرس نـداریـم , زیـرا خـویـشـتن را از ستم تودرامان مى دانیم .

آمدن ما به این جا, فقط به منظور شکرگزارى وقدردانى است .

عمر بن عبدالعزیز گفت : مرا موعظه کن .

کـودک گـفـت : اى خـلـیفه , بعضى از مردم از حلم خداوند و ازتمجیدمردم , دچار غرور شدند.

مواظب باش این دو عامل در تو ایجادغرور نکند و در زمامدارى , گرفتار لغزش نشوى .

عـمـر بـن عـبـدالـعـزیز از گفتار کودک بسیار مسرور شد و چون ازسن وى سؤال کرد, گفتند: دوازده سال است .

 


یه سئوال در گوشی :

اگر بتونید موقع تولد شغل بچه تون رو انتخاب کنید ، آیا این کار رو انجام می دید ؟

خوانساری و خراسانی

روزی آقا حسین خوانساری که از مشاهیر دانشمندان است با ملا محمد باقر خراسانی به راهی می رفتند . شخصی خرس مرده بر خری بار کرده می گذشت . چون خر خراسان و خرس خوانسار شهرت دارد ، ملا باقر از راه ظرافت به آقا حسین گفت : 
جناب آقا ! ببینید ! 

آقا حسین مطلب او را دریافت و گفت : 

هنوز مردۀ ما بر زندۀ شما سوار است !


یه سئوال در گوشی :

کدوم رو انتخاب می کنید : اینکه از لحاظ شغلی در اوج موفقیت باشید ، در حالیکه زندگی خصوصی معمولی و کسل کننده ای داشته باشید یا اینکه زنگی خصوصی فوق العاده شادی داشته باشید ، ولی وضعیت کاری شما کاملا معمولی و بی روح باشه ؟

_از اونجا که خیلی ها روی داشتن یک زندگی خصوصی شاد تاکید دارند ، پس چرا عموما انرژی بیشتری رو صرف زندگی کاری می کنند ؟

_اگر احساس می کنید زندگی خصوصی برای شما اهمیت بیشتری داره ، آیا واقعا اولویت های شما این رو تایید می کنه ؟ صاف و پوست کنده ، قبول ندارید که کار براتون مهم تره ؟ آیا کار برای شما حکم جایگزین رو داره ؟ امیدوارید موفقیت شغلی به شکلی سحر آمیز باعث خوشبختی بشه ؟

مدیران ارشد

از یک استاد سخنور دعوت بعمل آمد که در جمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید. محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور میزد 
استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود ، چنین گفتد : " آری دوستان ، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود "

 ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت ! استاد وقتی تعجب آنان را دید ، پس از کمی مکث ادامه داد : " آن زن ، مادرم بود "

 حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ...

  

تقریبا یک هفته از آن قضیه سپری گشت تا اینکه یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد . 

آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه خدا سرش شلوغ بود

 اوخواست که خودی نشان داده و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه ، محفل را بیشتر گرم کند . لذا با صدای بلند گفت : " آری ، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود ! "

 همانطوری که انتظار میرفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت بسر میبرد . مدیر که وقت را مناسب میدید ،‌ خواست لطیفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چیزی به خاطرش نیامد و هرچه زمان گذشت ، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد ، تا اینکه بناچار گفت : " راستش دوستان ، هر چی فکر میکنم ، نمیتونم بخاطر بیارم آن خانم کی بود ! "

نتیجه اخلاقی

Don't copy if you can't paste


یه سئوال در گوشی :

برای شما یک شب ایده آل چه جور شبی هست ؟

من فقط دوستش داشتم

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.
اکبرعبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم.

هوا هم خیلی سرد بود.از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.

گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟!

گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره.

گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.

ولی من فقط دوستش داشتم!»


یه سئوال در گوشی :

اگه می تونستید تا نود سالگی زندگی کنید ، در حالی که یا ذهن و یا بدنتون رو سی ساله نگه دارید و شصت سال باقی مونده رو با اون زندگی کنید ، کدوم رو انتخاب می کردید :

ذهن یا بدن سی ساله ؟

یال

یال می‌تکاند 

نعره می‌کشید و می‌دوید

از میان شعله‌ها پرید

شیر ناگزیر

در کنار دلقک ایستاد

عکس هم گرفت

خنده‌دار بود

گریه‌ام گرفت


یه سئوال در گوشی :

صاحب قدرتی می شد که می تونید آدم ها رو با فکر کردن به مرگشون و دو بار تکرار کلمه "بدرود" بکشید و اون ها به مرگ طبیعی بمیرند و کسی به شما شک نکنه . موردی وجود داره که بخواید از این قدرت استفاده کنید ؟

_فرض کنیم که می تونید به شکل غیر مستقیم کسی رو بکشید ، فکر می کنید اگه قرار باشه تو چشماش نگاه کنید و به ضرب چاقو نقش بر زمینش کنید ، باز هم قادرید این کار رو بکنید ؟ آیا تا به حال واقعا خواستید که کسی رو بکشید ؟ مرگ کسی رو آرزو کردید ؟

خدای خلیفه

خـلـیـفـه دوم , گـاهـى شـب ها از منزل بیرون مى رفت .
شبى صداى زنى را شنید که از دخترش مـى خـواست شیر گوسفندان را براى فروش بیشتر, با آب مخلوط کند, اما دختر از این کار امتناع مى کرد.

وقتى که مادر از روى تمسخر گفت : خلیفه ما را نمى بیند.

دختر گفت : خداى خلیفه که ما را مى بیند.

خلیفه به پسرش عاصم گفت : تحقیق کن تا او را برایت خواستگارى کنیم .

بعد از تحقیق , متوجه پاک بودن دختر شدند.

ازدواج که صورت گرفت , خداوند دخترى به آنها داد کـه ام عـاصـم نـام نـهـاده شد, این دختربا عبدالعزیزبن مروان ازدواج کرد.

خداوند پسرى به نام عمربن عبدالعزیز به آنها عطا کرد.

یه سئوال در گوشی :

دوست دارید عضو یک تیم ورزشی در مسابقات جهانی باشد یا قهرمان یکی از ورزش های انفرادی ؟

کدوم ورزش رو انتخاب می کنید ؟


مادرانه

چیزهایی که مادرها هیچ وقت نمی‌گویند 
- چطور می تونی از این فاصله دور صفحه تلویزیون را ببینی؟!

- آره من هم مثل تو گاهی اوقات از مدرسه جیم می‌شدم!

- همه لامپ‌های خانه را روشن کن. این جوری خیلی قشنگ‌تره!

- بگذار پیراهنت را بو کنم .... آره می‌تونی یک هفته دیگه هم آن را بپوشی!

- برو با آن سگ ولگرد بازی کن ... من هم هر روز سعی می‌کنم به او غذا بدهم!

- خوب اگر مادر دوستت میگه اشکالی نداره .... از نظر من هم اشکالی نداره!

- دستمال کاغذی ندارم می‌تونی بینی ات را با آستین پیراهنت تمیز کنی!


یه سئوال در گوشی :

فکر می کنید صد سال دیگه دنیا جای بهتری باشه یا بدتر ؟

ذکر خیر

ابوالعیناء ظریف بغداد و ابن مکرم خوش طبع مصر در مجلس یکی از اکابر در پهلوی هم نشسته سر گوشی می کردند ! 
آن بزرگ گفت : چه دروغ می سازید ؟! 

گفتند : ذکر خیر شما را می گوییم !


یه سئوال در گوشی :

متوجه می شید که کوچولوی خوشگل یک ساله شما ، به خاطر اشتباهی که در بیمارستان رخ داده ، بچه واقعی شما نیست . بری جبران این اشتباه حاضرید بچه رو عوض کنید ؟

استدلال منطقی

چند کودک با یکدیگر مشغول بازی بودند ، ناگهان زنی از دور پیدا شد و کودکی را از آن میان صدا کرد و لحظه یی چند با آن کودک نجوا کرد . 
پس از آنکه کودک بازگشت هم بازی های او اصرار کردند که از صحبت او با آن زن مطلع شوند و به دور او حلقه زدند ! 

کودک از آنها پرسید : 

آیا شما می توانید یک راز مهمی را پیش خود نگهدارید ؟! 

همه با صدای بلند فریاد کردند : 

آری ، آری ! 

کودک گفت : 

من هم همینطور !


یه سئوال در گوشی :

فرض کنید داروی جدیدی ساخته بشه که بیماران مبتلا به آرتروز رو درمان کنه اما روی یک درصد افراد تاثیر مهلکی داشته باشه . آیا اجازه میدید که این دارو در دسترس مردم قرار بگیره ؟

جایگاه رفیع

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را برپشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. 
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی اید.

هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد. که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد .

وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را ارام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت .

 بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.

ملا نصر الدین گفت لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیعی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد...


یه سئوال در گوشی :

به خاطر کسی که دوستش دارید ، آیا حاضرید به یک کشور دور سفر کنید؟ با علم به این که ممکنه دیگه خانواده و دوستانتون رو نبینید!

لطفا جا نزنید

در 30 سالگی کارش را از دست داد.
در 32 سالگی در یک دادگاه حقوق شکست خورد.

در 34 سالگی مجددا ور شکست شد

در 35 سالگی که رسید,عشق دوران کودکی اش را از دست داد

در36 سالگی دچار اختلال اعصاب شد

در 38 سالگی در انتخابات شکست خورد

در 48,46,44 سالگی باز در انتخابات کنگره شکست خورد

به55 سالگی که رسید هنوز نتوانست سناتور ایالت شود

در 58 سالگی مجددا سناتور نشد

در 60 سالگی به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد

...

نام او ... مهم نیست 

تنها فقط و فقط این را بدانید که او

جا نزد

پس هرگز جا نزنید

بازندگان آنهایی هستند که جا زدند...

 


یه سئوال در گوشی :

اگه قرار باشه که امشب بمیرید و امکان برقراری ارتباط با کسی رو نداشته باشید ، چیزی هست که به خاطر نگفتنش به کسی افسوس بخورید ؟ چرا تا به حال نگفتید ؟

شناسایی نیاز مشتری

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند (Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا میرود.
مدیر فروشگاه به او میگوید: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم. 

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند فروش داشته است؟

پسر پاسخ داد که یک فروش. 

مدیر با تعجب گفت: تنها یک فروش؟ 

بی تجربه متقاضیان در اینجا حدقل ١٠ تا ٢٠ فروش در روز دارند. 

حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟ 

پسر گفت: 134999.50 دلار. 

مدیر تقریبا فریاد کشید: 134999.50 دلار؟ 

مگه چی فروختی؟ 

پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری ۴ بلبرینگه. 

بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم. 

بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک. پس منهم یک بلیزی 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید. 

مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟ 

پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته ن... .... بخرد که من گفتم پس ری..ده شده به آخر هفته ات. بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم.!!!!!!!!

یه سئوال در گوشی :

به اجنه یا ارواح خبیثه اعتقاد دارید ؟ حاضرید یک شب رو توی خونه متروکه ای که گفته میشه جن زدست ، تنها بگذرونید ؟


غذای سگ

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد … یه اقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم … 
اقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش … همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت : چی مِخی نِنه ؟ پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت : هَمی ره گُوشت بده نِنه !

 قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم ؟ پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه ! قصاب اشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن …..اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت : اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟ پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت : سَگ ؟ جوون گفت اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره … سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟ پیرزن گفت : مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره … جوون گفت نژادش چیه مادر ؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم !

 جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن … پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی ؟ جوون گفت چرا ! پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه … بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت ! قصابه شروع کرد به وراجی که خوبی به این جماعت نیومده اقا … و از این خزعبلات … و من همینجور مات مونده بودم !!

یه سئوال در گوشی :

اگه بتونید یک سال رو در شادترین وضعیت ممکن بگذرونید اما بعدش ، از این یک سال چیزی رو به خاطر نیارید ، آیا حاضرید این کار رو بکنید ؟ اگر نه ، چرا ؟

کدوم یک از این ها برای شما مهم ترند : تجارب واقعی و یا خاطراتی که از اون ها باقی می مونه ؟