کمک در نیمه شب

کمک در نیمه شب

 

یک شب، حدود ساعت ۵/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩۶٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد؛ بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آنجا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
 

زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم، که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آنکه شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.»

ارادتمند؛ خانم ....

دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"بهترین مکان برای تجلی عشق ،عمل است،هر چند عمل عاشقانه کوچک باشد باز نمینگر عشقها یی عمیق است.دابوت چهار ارتباط دارد،ارتباط با خویشتن،ارتباط با دیگران،ارتباط با خدا و ارتباط با مرجع،در کمک کردن بدون چشم داشت هر چها ارتباط به اوج خود می رسند."

دختران وطن من

دختران وطن من

خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و لیلی گل است.
خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد
اما گفت:" نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من."
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

سالهاست که از طراحی دابوت می گذرد.سالهاست که روانشناسی موفقیت و تحول را تدریس می کنم.در کشورهای زیادی بوده ام از اروپا تا کشورهای خاور دور،ولی ندیدم دخترانی به پاکی و نجابت دختران وطنم ایران زیرا دختران پاک،سربلند و عزیز کشورم همه لیلی هستند.افسوس و صد افسوس که عده ای چنان کورند که نور عشق پاک لیلی های وطن را نمی بینند.در این مدت ندیدم دخترانی همچون ایرانی ها که اینچنین آماده ی تحول و پیشرفتند.گویی خون لیلی و قوم پاک آریا در این جا در هم آمیخته.

فرزانگی پیری

فرزانگی پیری

توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان این را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند. 
وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:
وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند :" غذایم را از دست دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند."
فرزانگی پیری همین است : آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.

 دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"موفقیتهای یک شبه نمی تواند پایدار باشد.ملتی که می خواهد یک شبه پولدار شود ممکن است موفق شود اما با آن نفرت و جنگ خواهد خرید.با صبوری و یافتن راه های خدمت واقعی به بشریت می توانید به ثروت های کلان برسید.مردم بابت خدمت واقعی پولهای کلان می پردازند."

 

اگر می خواهی دیده شوی

اگر می خواهی دیده شوی

! دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: " من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید."
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.»

 خدا گفت: "اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی"
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.

 دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"برای آغاز حرکتهای بزرگ راز داری یکی از ارکان مهم است.رازداری تو را از آسیبها مصون می کند.اگر پیشه ی خود را علم قرار دادی بدان که روشنفکری با هجرت در هم آمیخته.یا هجرت به بیرون یا هجرت به درون و انزوا طلبیدن.پس از آن است که دیده خواهی شد."

بهشت و جهنم

بهشت و جهنم
مردی در عالم رویا فرشته ای دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد.

دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"مهمترین عنصر ایجاد رابطه با پروردگار

عشق است.عشق مراتبی دارد که ابتدایی ترین آن عشق به والدین و نهایت آن عشق به خداست.انجام امور خیر به نیت بهشت یا فرار از جهنم طلبیدن خدا به یک نوع کاسبی است.

ما همه نادریم

ما همه نادریم

. خورشید در میانه آسمان بود که سپاهیان نادرشاه افشار وارد دهلی شدند به پادشاه ایران زمین گفتند اجازه می دهید وارد قصر پادشاه هند محمد گورکانی شویم ؟

نادرشاه گفت اینجا نیامده ایم پی تخت و تاخ ، بگردید و مزدوران اشرف افغان را بیابید.

هشتصد مزدور اشرف ، که بیست سال ایران را ویران ساخته بودند را گرفتند . نادر رو به آنها کرد و گفت : چگونه بیست سال در ایران خون ریختید و به ناموس کسی رحم نکردید ؟ ! آیا فکر نمی کردید روزی به این درد گرفتار آیید ؟

مزدوری گفت می پنداشتیم همه مردان ایران ، شاه سلطان حسین هستند و ما همواره با مشتی ترسوی صفوی روبروییم.

از میان سپاه ایران فریادی برخواست که ما همه نادریم ! و مردان سپاه بارها این سخن را از ته حنجره فریاد کشیدند : " ما همه نادریم"

و به سخن ارد بزرگ :  کشوری که دارای پیشوایی بی باک است همه مردمش قهرمان و دلیر می شوند

اگر خوب گوش هایمان را تیز کنیم فریاد های سربازان ایران را باز هم می شنویم " ما همه نادریم".

دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"نمی شود احساس موفقیت واقعی کرد مگر این که دغدغه ی وطن داشته باشی.کسانی که ادعای موفقیت دارند و نسبت به وطن مثل ترسو ها برخورد می کنند و بی تفاوتند نادان هایی بیش نیست.انسان با جامعه و کشور خود پیوندی نا گسستنی دارد."

داستان عقاب

                                  عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکرمی کرد یک مرغ است.

دابوت به عنوان جدید ترین متد روانشناسی موفقیت می گوید:"اول از حصار اندیشه پوسیده ای که سالها در آن زندانی بوده اید رها شوید. خود را بیابید،آنگاه آماده پرواز به سوی اهداف بزرگ شوید.

چندی از سخنان بزرگان و ضرب المثل

دوستی در خواست سخنان بزرگان را داشت از نظرشونم ممنون امیدوارم این یکی هم به دردتون بخوره

سخنی از شکسپیر:

از دست دادن امیدی پوچ و محال خود موفقیت و پیشرفتی بزرگ است

سخنی از سعدی:

خبری که دانی دلی بیازارد ، تو خاموش تا دیگری بیارد

سخنی از والت دیزنی:

اقدام به انجام غیر ممکن ، گونه ای تفریح است

حضرت علی (ع):

به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد.

با تشکر از دوست گرامی که این سخن را ارسال نموده اند .

یک ضرب المثل طبرستانی:

برای یک کشتی غرق شده هر بادی که بوزد باد مخالف است...

یک ضرب المثل رومانیایی:

زندگی بشر مثل تخم مرغی است که در دست بچه باشد!!

یک ضرب المثل چینی:

کلمات نمی توانند حقیقت را عوض کنند....

ضرب المثل امریکایی:

پلی که خنده را به گریه وصل میکند زیاد دور نیست

خواستم حداقل هیچی که ازشون یاد نگرفتیم جزء خشونت از این ضرب المثلشون استفاده کنیم

یک ضرب المثل عربستانی:

موی سر احمق هیچ موقع سفید نمی شود

یک ضرب المثل ارمنی:

دانا و فهمیده باش ، ولی خود را نادان نشان بده

یک دو بیتی از کلیم کاشانی:

افسانه ی حیات دوروزی نبود بیش

آن هم با تو بگویم کلیم چه سان گذشت

نیمی به دل بستن به این و آن

و نیمی به دل کندن زین و آن گذشت

آیا چنین نیست؟

حضرت علی (ع):

ثروتی جز خرد نیست و فقری بدتر از نادانی نیستکتاب دین و زندگی اول دبیرستان

سخن ارسالی یکی از دوستان:

تصمیمات بزرگت را با قلبت بگیر وتصمیمات کوچکت را با عقلت

سخنی از یک فیلسوف هندی:

درباره ی هر جه می گویی فکر کن ولی هر چه را فکر می کنی مگو

سخنی از بزرگان:

غذایی را بخور که می پسندی ، لباسی را بپوشکه مردم می پسندند

سخنی از امرسون:

اقبال نام دیگر پایداری در هدف است 

بیتی از مولانا:

کار تو داری صنما،قدر تو باری صنما

ما همه پا بسته ی تو ، شیر شکاری صنما

سخنی از حضرت محمد(ص):

هر کسی در خرج میانه روی اختیار کرد، فقیر نمی شود

سخنی از امام رضا(ع):

خموشی دری از درهای حکمت است

سخنی از کنفوسیوس:

مرد بزرگ وقار دارد اما متکبر نیست و مرد کوچک تکبر دارد ولی وقار ندارد

سخنی از جرج هربرن:

یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن

سخنی از دکتر امیر هستی بخش:

فکر کن پیش از آنکه سخن بگویی و سخن بگو پیش از آنکه دست به کاری ببری

سخنی از امام باقر (ع):

مردم را دوست بدار تا آنها نیز تورا دوست داشته باشند

سخنی از بالزاک:

بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی را به ما می شناساند...

سخنی از حضرت علی(ع):

هیچ چیز مارا به قدر یک رنج بزرگ، بزرگ نمی کند

نظرات و ارسال مطالب:

سلام:

دوست گرامی اگر مطلبی عرفانی دارید برای من بنویسید تا آن را با نام خود شما

در اینجا قرار دهم... همچنین اگر نظر سازنده ای دارید آن را در قسمت نظرات قرار

دهید تا وبلاگ را بهتر کنم.. باتشکر از توجه شما دوست گرامی.

شعر:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نظر یادتون نره هاا دفعه بعدی اگه تونستم یه سری احادیثا مفید با معنی واستون میارم.

یا اصلا بدون معنی می نویسم تا خودتون معنی کنید عربیتون خوب بشه نظرتون چیه خوبه.

 

حکایت پسرک

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،” خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟” زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.”
پسرک گفت:”خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد”. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،” خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.” مجددا زن پاسخش منفی بود”.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: “پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم”
پسر جوان جواب داد،” نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه”.

تفاوت عشق و ازداوج

تفاوت عشق و ازداوج

شاگردی از استادش پرسید: ” عشق چست؟ “

استاد در جواب گفت: ” به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! “

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: “چه آوردی؟ “

و شاگرد با حسرت جواب داد: ” هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .”

استاد گفت: ” عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید: ” پس ازدواج چیست؟ “

استاد به سخن آمد که : ” به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! “

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: ” به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.”

استاد باز گفت: ” ازدواج هم یعنی همین!!”

پی نوشت: این حکایت در حالی که بسیار قدیمیست اما آموزنده و زیباست و من بارها در اجتماع به این حکایت فکر می کنم و درستی اون رو در فکرم تایید می کنم !!!

حکایت جن چراغ جادو و رئیس

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می ‏زدند…
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ‏ظاهر میشه…
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…
منشی می ‏پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه ‏قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ‏ناپدید میشه…
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می ‏خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو ‏داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…
بعد جن به ‏مدیر میگه: حالا نوبت توئه…
مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ‏ناهار توی شرکت باشن»!!!

نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

سري سوم عكسهاي عاشقونه

  

                          

اخي قربون نامه عاشقونت برم

يكم از اين ياد بگيرين

شکلک برای یاهو و... yahoo friend

سلام خوبي  امروز خواستم يه برنامه ديگه واسه شكلك هاي ياهو و.. بهتون معرفي كنم اين يكي

شكلكاش طوريه كه طرف فكر مي كنه خودتون كشيدين  نمي دونم چه طور بگم حالا دانلود كنيد

                                        خودتون ببينين اميدوارم خوشتون بياد

    

                                                   

داستان کوتاه گداس نابینا !!!

گداي نابينا !!!!


روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:

امروز بهار است، ولي من نمي توانم آنرا ببينم !!!!!

داستان کوتاه تصمیمات خدا مرموزند اما همواره به نفع ما

تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند



شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم .

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

مرشد مي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .


پائولوكوئيلو

داستان کوتاه دانه میکارم تا صبوری بیاموزم

دانه مي كارم تا صبوري بياموزم


دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت ، اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي. اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچي ام، حقيقت شكار من است. او راست مي گفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشم ها مي گريخت.

اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز مي گشت، دست هايش به خون آغشته بود. شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود. خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس مي كشد. اين چيزي بود كه او نمي دانست.

ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود.اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي مي كارم تا صبوري را بياموزم و دانه اي كاشت، سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي بند و بي تير و بي كمان.

و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.

داستان معنوی

داستان معنوي


روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكل‏ترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو داده‏ام". شاگرد به او گفت: "خواهش مى‏كنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مى‏خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مى‏شد، با شادى آواز مى‏خواند.

پس از مدتى به خانه‏ى كوچكى كه در كنار دره‏ى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربه‏اى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياس‏هاى آواره‏اى هستيم كه در روى اين زمين خانه‏اى نداريم". دخترى شگفت‏زده در حالى كه نگاه ستايش‏آميزش را از او پنهان نمى‏كرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوه‏هاى دوردست زندگى مى‏كند، خدمت مى‏كنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اين‏كه شما خانه‏ى مرا بركت دهيد ناراحت نمى‏شود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كم‏ترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانه‏ى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مى‏توانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".

داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آن‏جا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آن‏جايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آن‏جا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مى‏توانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مى‏شد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد.

روزها تبديل به هفته‏ها شد و او هنوز در آن‏جا مانده بود. آن‏ها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مى‏كرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مى‏آورد. او زمين بيش‏ترى خريد و به زودى آن‏ها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مى‏آمدند و او به طور رايگان به آن‏ها كمك مى‏كرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستان‏ها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمين‏هاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آن‏جا روى آوردند. در آن‏جا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مى‏خواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اين‏كه آن‏ها به او تعلق داشتند خوشحال بود.

روزى به هنگام پيرى، همان‏طور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مى‏كرد. تا جايى كه چشم كار مى‏كرد مزرعه‏هايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مى‏كرد.

ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مى‏رفتند خيره شده بود.

و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مى‏نگرد و مى‏گويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان است...

داستان کوتاه دو دوست

دو دوست


دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور ميکردند.بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکي از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي که سيلي خورده بود؛سخت آزرده شد ولي بدون آنکه چيزي بگويد،روي شنهاي بيابان نوشت((امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد.))آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند.تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصي که سيلي خورده بود؛لغزيد و در آب افتاد.نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ير روي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد:((امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد)) دوستش با تعجب پرسيد:((بعد از آنکه من با سيلي ترا آزردم؛تو آن جمله را روي شنهاي بيابان نوشتي ولي حالا اين جمله را روي تخته سنگ نصب ميکني؟)) ديگري لبخند زد و گفت:((وقتي کسي مارا آزار ميدهد؛بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش؛آن را پاک کنند ولي وقتي کسي محبتي در حق ما ميکند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.))

داستان کوتاه نیکی و بدی


لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير مي کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.

روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهره يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي, گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداري کرد.

وقتي کارش تمام شد گدا, که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد, و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روً يايي داشتم, هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!."

”مي توان گفت: نيکي و بدي دورروي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند.”

پائولو کوئيلو

داستان کوتاه معجزه عشق

معجزه عشق


سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد. به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود. در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود. پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود. روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد. سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد: نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود. اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود. براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند. عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست. مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است. پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !

داستان کوتاه قضاوت عجولانه

قضاوت عجولانه


خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود

بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت شيريني خريد..

اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه کنار دستش .اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود

وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم

هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت . ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟

آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد..

اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد. در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع اونه که داره شيريني هاشو اقاهه ميخوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره چهار چيز هست که غير قابل جبران و برگشت ناپذير هست سنگ بعد از اين که پرتاب شد دشنام .. بعد از اين که گفته شد موقعيت .... بعد از اين که از دست رفت و زمان... بعد از اين که گذشت و سپري شد

داستان کوتاه پادشاهی که 4 همسر داشت

پادشاهي که 4 همسر داشت


روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود .با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي کرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي کرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي کرد. اما هميشه مي ترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد ،مهربان،صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه مي شد ، فقط به او اعتماد مي کرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک مي کرد. همسر دوم پادشاه ، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت.او همسرش را از صميم قلب دوست مي داشت ، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد. روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."


بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت " من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم ، آيا با من همراه مي شوي ؟" او جواب داد " به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري مي گفت از کنار او گذشت.جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين ،از همسرسوم سئوال کرد و به او گفت" در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام ، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا توبا من همراه مي شوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت " من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي . اکنون در حال مرگ هستم . آيا تو همراه من مي آيي؟ او گفت " متأ سفم ، در اين مورد نمي توانم کمکي به تو بکنم ، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم." جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند،" من با تو خواهم آمد ، همراهت هستم ، فرقي نمي کند به کجا روي ، با تو مي آيم."

پادشاه نگاهي انداخت ،همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت : اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه مي کردم.

در حقيقت ، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نمي کند چقدر با هم بوده ايم ، بيشترين کاري که مي توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مي نماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است. همين حالا احيائش کنيد ، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد.

داستان کوتاه استالین

استالین


استالین (زیگموند باومن ) (بخش اول )

هراس اداری ، بنیان قدرت سکولار و مشروعیت نیازهای انضباطی اش، مطابق با نظر میخایل باختین ، پس از الگوی هراس کیهانی شکل گرفت که نقش مشابهی را نسبت به قدرت های کلیسایی بازی می کرد .قدرتهایی که خود را به عنوان بیمه و سپری در برابر خطرات ناشی از آینده ی غیر قطعی و ناامنی وجودی عرضه می کنند .با دست کشیدن از حمایت در برابر عدم قطعیت و نا امنی ناشی از بازار آزاد ، قدرت های دولتی دعاوی شان را در مورد فرمانبری سوژه، دوباره بر موضوع امنیت شخصی متمرکز می کنند .

یکی از بیماران ''جهان سرطانی '' الکساندر سولژنیتسن (1) مقام عالی یک حزب محلی است که روزش را با خواندن دقیق سرمقاله ی ''پراودا'' (2) آغاز می کند . در انتظار عمل جراحی است و شانس بقای او در متعادل بودن است - و در عین حال هر روز و تا انتشار بعدی پراودا با یک سر مقاله ی جدید که به اطاق عمومی بیماران تحویل داده می شود ، دلیلی برای نگرانی ندارد. او دقیقا می داند که چه انجام دهد ، چه بگوید و چگونه بگوید و در مورد چه موضوعاتی سگوت را نگاه دارد. در امور با اهمیت و در انتخاب هایی که حقیقتا به حساب می آیند ، آسودگی از قطعیت را احساس می کند . او قادر نیست اشتباه کند .
ممکن است که لحن سرمقاله های پراودا از روزی تا روزی دیگر تغییر کند . حتی نام ها و وظایفی که تا دیروز بر لب ها جاری بودند، ممکن است در طول شب غیر قابل بیان شوند. کردارهای معتبر و موثق روز قبل ، ممکن است امروز اشتباه و نفرت انگیز شده ، در حالی که اعمال غیر قابل تصور دیروز ، امروز اجباری گردند .اما وقتی که تفاوت میان درست و غلط ، اجبار و ممنوعیت مبهم است ، لحظه ای(برای انتخاب) وجود ندارد.اگر تنها گوش دهید و به دنباله روی شنیده ها اکتفا کنید ،شما، قادر به انجام اشتباه نخواهید بود. زیرا ، همانطور که لودویک ویتگنشتاین توضیح داده « فهمیدن » یعنی دانش به چگونه ادامه دادن - شما در برابر کژفهمی تحت الحمایه و در امان هستید ، و امنیت تان در حزب است و استالین ، رهبر آن ( بی شک ،به نام اوست که سر مقاله های پراودا سخن می گویند. ) هر روز به شما می گویند که چه کنید، استالین بار مسوولیت را در ازای تعیین تکلیف آزار دهنده ی فهمیدن برای شما ، از دوشتان بر می دارد. او ، به راستی ،'' دانای کل'' است ، نه فقط همه ی دانستنی ها را می داند بلکه هرچیزی را که نیاز دارید و باید بدانید ،نیز به شما می گوید.و او قدرت مرز کشیدن میان حقیقت و خطا را داراست .

در ''سوگند ''،فیلمی از چیارلی، شخصیت اصلی - «مادر » روس ، عصاره ی همه ی مبارزات سخت وشجاعانه و کار طاقت فرسا- که همیشه عاشق استالین است و معشوق ملت روسیه ی استالین، روزی با استالین دیدار می کند و از او می خواهد که به جنگ پایان دهد .مردم روسیه رنج بسیاری می برند ، او می گوید، آنها از این ایثار ناگوار خسته اند ، چه بسیار زنان که شوهرانشان را ازدست داده اند و چه بسیار کودکان ، که پدرانشان را - باید بر این همه رنج پایانی باشد- ...استالین پاسخ می دهد ، آری ، مادر ، زمان پایان جنگ فرا ر سیده است ... و او به جنگ پایان می دهد.
استالین نه فقط دانای کل ،بل '' قادر مطلق'' است .کافی است بخواهد به جنگ پایان دهد ، می دهد .اگر آنچه آرزو می کنید یا حتی از او طلب می کنید ، انجام نمی دهد ، نه به خاطرفقدان قدرت یا فوت وفن ( به فرمانبری )واداشتن ، بلکه ازاین رو ست که روی هم رفته باید دلایل مهمی برای تعویق یا خودداری از آن عمل وجود داشته باشد.( به یاد آر ! اوست که میان درست وغلط مرز می کشد )شما می توانید مطمئن باشید که هر آنچه ایده ی خوبی است، به وقوع خواهد پیوست.شاید شما در کشف ، فهرست بندی و محاسبه ی همه ی موافقین و مخالفین امر بی عرضه باشید اما استالین شما را از نتایج منطقی وحشتناک جهل تان محافظت می کند. و بنابراین اهمیتی ندارد که در پایان ، معنا و منطق آنچه پیش می آید از شما بگریزد. آنچه برای شما توده ای از رخدادهای ناهماهنگ و پیشامدهای تصادفی و اتفاقی به نظر می آید - واجد منطق ، طراحی ، نقشه و سازگاری است .واین واقعیت که شما نمی توانید با چشمانتان هماهنگی را ببینید ، دلیلی مضاعف است (شاید تنها دلیلی که نیاز دارید ) براینکه چه قدر فراست استالین برای امنیت تان تعیین کننده است و تا چه اندازه به خاطر فرزانگی و اشتیاقش به تقسیم ثمرات با شما ،به او مدیون هستید.
در فاصله ی این دو داستان ،برای کشف راز قدرت استالین بر ذهن و قلب سوژه های ( انسانی ) اش راه طولانی ای وجود دارد. راهی اما نه به اندازه ی کافی دور....
سوال بزرگی که نه تنها پاسخ داده نشده بلکه حتی پرسیده نشده ، این است که چرا نیاز سوژه ها به اطمینان( این بیمه ی ثانوی ) ، این قدر طاقت فرسا ست که آنها را وا می دارد که اذهانشان را به خاطر آن قربانی کنند و قلوبشان را برای مقبول افتادن ایثارشان ، از سپاسگذاری پر کنند؟ برای حصول اطمینان به در خور نیاز ، میل و رویای عالی بودن ، اول باید ( آن نیاز ، میل ،...)'' ناپیدا ''باشد . مفقود یا ربوده شده.

میخاییل باختین ، یکی از بزرگترین فیلسوفان قرن گذشته ، برای حل معمای قدرت زمینی انسان ، با تعریف « هراس کیهانی » آغاز کرد- احساسات انسان ،انسان زیادی انسان ، بوسیله ی شکوه غیر زمینی و غیر انسانی جهان بر انگیخته می شود ،گونه ای ترس که بر قدرت مصنوع بشر مقدم است و آن را به عنوان بنیاد ، ماده المواد و الهام (3) به کار می گیرد. هراس کیهانی در کلام باختین ،وحشتی است:

....در برابر عظمت بی حد و قدرت بی کران، در برابر عرش پرستاره ، حجم مادی کوهها ،دریا و هراس از انقلاب کیهان و فجایع بنیادی .... هراس کیهانی اساسا و لزوما ، رمز آلود نیست ( بل هراس در برابر عظمتی مادی و قدرت توصیف ناشدنی و مادی می باشد )

شالوده ی هراس کیهانی ، مواجهه ی ناموجودیت ِ وجود وحشت زده و رنگ پریده و فانی با عظمت ازلی جهان است؛ ضعف مطلق ، عجز در مقاومت و '' آسیب پذیری'' ناشی از کالبدی نیم بند و نحیف که جلوه ی « عرش پرستا ره » و « حجم مادی کوهها » فاش می سازد و همچنین درک اینکه انسان قدرت به چنگ آوردن ، دریافتن و جذب ذهنی آن نیروی هیبت آور را ، که خودش را در پزرگنمایی علی حده ی جهان آشکار می کند، ندارد.چنین جهانی از هر فهمی که اغراض ناشناخته ای دارد و مر حله بعدی اش غیر قابل پیش بینی است ، اجتناب می کند و اگر طرح یا منطقی پیشا موجود در کردار آن وجود داشته باشد،بی شک از آستانه ی توانایی فهم انسان می گریزد. و چنین، هراس کیهانی وحشت از ناشناخته است : دهشت از '' عدم قطعیت'' .
آسیب پذیری و عدم قطعیت دو کیفیت از وضعیت انسان هستند که بواسطه ی آن دو ، « هراس اداری » قالب ریزی می شود: هراس از قدرت انسان ، از قدرت مصنوع و محفوظ توسط انسان . این « هراس اداری » متعاقب الگوی غیر بشری قدرت که در هراس کیهانی بازتاب می یافت ( یا ، بیشتر ، از آن ناشی می شد ) بر ساخته شده است .
به نظر باختین تمام نظام های مذهبی از هراس کیهانی استفاده می کردند و تصویر خدا به عنوان فرمانروای بزرگ جهان و ساکنانش، بواسطه ی احساس آشنای ترس از آسیب پذیری و لرز از عدم قطعیت غیر قابل نفوذ و جبران ، شکل گرفته است . هر چند باید خاطر نشان کنیم ، با باز شکل گیری( خدا ) در اصول مذهبی ،هراس کیهانی بکر و بدوی اولیه دستخوش یک دگردیسی سرنوشت ساز می شود.


در حالت بکر آن ، هراس که به صورت خود انگیخته زاییده ی یک نیروی ''بی نام ''و ''بی جان'' است، جهان را به وحشت می اندازد ،بی آنکه سختی بگوید. تقاضایی ندارد. دستورالعملی صادر نمی کند. نمی تواند دلواپس آنچه انسانهای آسیب پذیر هراسان مایلند انجام دهند یا از انجامش خودداری کنند ، باشد.راهی برای گفتگو با عرش پرستاره ،کوهها یا دریا وجود ندارد. آنها نخواهند شنید و گوش نخواهند داد، حتی اگر بشنوند ، پاسخ را بی خیال شوید .راهی برای طلب بخشش و رحمت از آنها وجود ندارد.آنها توجهی نخواهند کرد. گذشته از این ، علی رغم نیروی شگرفشان ،حتی اگر توجه می کردند ،نمی توانستند تمنای توبه کاران را اجابت نمایند.مساله فقدان چشم ، گوش ، ذهن و قلب نیست بل فقدان توانایی انتخاب و قوه ی تشخیص و بنابر این فقدان توانایی عمل بر مبنای اراده است ، نا توانی در سرعت بخشیدن یا کند کردن ،متوقف نمودن یا نگه داشتن آنچه به هر صورت روی می دهد . اقدامات آنها نه فقط برای انسان ناتوان بلکه برای خودشان نیز مرموز است . آنها ، مثل خدای کتاب مقدس در ابتدای مکالمه اش با موسی، « آنها، هستند »ـــــ ایست کامل!
« منم آنچه منم» اولین کلماتی بودند که توسط منشا مافوق بشری هراس کیهانی در آن برخورد فراموش نشدنی بر قله ی کوه طور به زبان آورده شدند. به محض جاری شدن این کلمات ، چون کلمه بودند لاجرم گفته شدند ، آن مشاء فوق بشری ،اگرچه از حوزه ی کنترل و درک انسان بیرون ماند، از بی نام بودن دست شست . هیچ چیز در مورد آسیب پذیری و عدم قطعیت انسان بیمناک تغییرنکرد - اما چیزی فوق العاده مهم در مورد منشا هراس کیهانی روی داد .او بر هدایت گری اش نظارت یافت. اکنون می توانست مهربان یا قهار باشد ، پاداش دهد یا مجازات کند.اکنون می توانست چیزی را طلب کند و وابسته به اینکه در خواست هایش اطاعت شده اند یا نه ، سیره اش را تغییر دهد. نه تنها سخن می توانست بگوید بل طرف سخن نیز می توانست باشد، طرفی خوش مشرب یا خشم گین .
و چنین نه فقط ،به طرز عجیبی، آن دگردیسی شگرف کون و مکان به خدا ، همزاد با دگردیسی و بازجعل موجودات وحشت زده به بردگان فرامین یزدان است ، بل با تنفیذ غیر مستقیم قدرت به انسان نیز همراه می باشد .از این پس انسانها باید رام و مطیع و فرمانبدار باشند - اما همچنین می توانند کارهایی انجام دهند تا مطمئن شوند که آن بلایای مهیبی که به هراسشان واداشته ، حداقل به شکل اساسی ، آنها را دچار نخواهد کرد...اکنون می توانند در عوض روزها ی سرشار از تسلیم ، از نعمت شب هایی بدون کابوس بهره مند شوند
« تندر و آذرخش بود ، و ابری تیره بر فراز کوه ....و سرتاسر کوه بسی به لرزه درآمد » «پس تمامی مردمانی که در خیمه ها بودند به رعشه افتادند.» لیک میان آن همه غوغا و هیاهوی دهشتناک و سرگیجه آور ، صدای خدا شنیده می شد: « اینک همانا اگر ندای مرا اجابت کنید و پیمان مرا نگاه دارید ،از میان همه مردمان ، شما قوم برگزیده ی من خواهید بود.» « و مردم همه یک صدا جواب دادند و گفته شد ، آنچه پروردگار از ما خواسته انجام می دهیم » (خروج تورات ، 19: 8 )(4) آشکارا خوشنود از سوگند راسخ فرمانبرداریشان ، خداوند به ایشان وعده داد تا به « سرزمینی که شیر و عسل در آن جاری است »( خروج تورات ، 33 : 3 ) راهنمایی شان کند.
می توان گفت اگر این ، همان طور که باختین اشاره می کند ، به آن معنی باشد که داستان هراس کیهانی به هراس اداری بازچرخ خورده است ، داستان هنوز پایان یافته و راضی کننده نیست .آن ( داستان ) بیان می کند که ازین پس آن قوم، نفس خویش را مطابق شریعت مهار کردند ( به طور واضح و با جزییات دقیق توضیح داده شده است که آنها با امضا کردن چک سفید میثاق تسلیم به آمال خدا ، توان دست یابی به آمال خویش را پیدا کردند )اما علاوه بر آن نشان می دهد که ازین پس خدا نیز- که حالا منشا هراس اداری است- به واسطه ی فرمانبرداری مردمانش مقید و محدود می شود. خدا اراده و بصیرت کسب کرده بود تنها بدین خاطر که ( آن ) را دوباره به آنها واگذار کند. مردم ، همان طور که مصلحت موجودات رام است ، می توانستند خدا را وادارند تا بخشنده باشد . بدین وسیله حق انحصاری داروی ضد آسیب پذیری را به دست آورند و از شر شبح عدم قطعیت خلاص شدند. مشروط بر رعایت قانون می توانستند از شکنجه و آسیب عدم قطعیت در امان باشند.اما بدون آسیب پذیری و عدم قطعیت ، هراسی در کار نخواهد بود و بدون هراس ، قدرتی ...
و چنین علی الحساب، افسانه ی خروج تورات در مورد خواستگاههای قدرت اداری که با نیروی وحشتناک الگوی کیهانی برابری کند ، احتیاج به متمم دارد.و آن این است - کتاب راهنمای کار.کتابی که امضای پیمان کوه طور را با یک قرارداد یک طرفه و تعهدی مورد قبول طرفین را با فسخ یک جانبه ی آن تعویض می کند.


----------------------------------------------------------------------
1- نوسینده ی روسی متولد 1918 که مدت زیادی را در تبعید و زندان به سر برد ( م.)
2- کلمه ی روسی به معنی حقیقت . بزرگترین روزنامه ی رسمی اتحاد جماهیر شوروی و صدای رسمی حزب کمونیست از 1922 تا 1991( م.)
3- نگاه کنید به Bakhtin (1965/1968) و همچنین Hirschkop’s (1997) apt summary
4- Exodus : کتاب خروج تورات ( کتاب دوم ) که شامل بر مهاجرت بنی اسرائیل از مصر و نزول ده فرمان به موسی روی کوه طور ست ( م.)




References:
Agamben, G. (1998). Homo sacer: Il potere sovrano e la nuda vita [Sovereign power and barelife] (D.Heller-Roazen, Trans.). Stanford, CA: StanfordUniversity Press. (Original work published 1995)

Bakhtin, M. (1968). Rabelais and his world (H. Iswolsky, Trans.). Cambridge, MA: MIT Press. (Original work published 1965)

Beck, U. (1992). RisikoGesellschaft: Auf demWeg in einere andereModerne (M. Ritter,Trans.) .Newbury Park, CA: Sage. (Original work published 1986)

Hirschkop,K. (1997). Fear and democracy: An essay on Bakhtin’s theory of carnival. Associations, 1, 209-234.

Schmitt, C. (1922). Politische Theologie: Vier Kapitel sur Lehre von der Souveranitat .Munich, Germany: Duncker & Humboldt.

Schmitt, C. (1963). Theorie des Partisanen, Zwischenbemerkung zum Begriff des Politischen. Munich, Germany: Duncker & Humboldt.

مترجم : امیر کیان پور

داستان کوتاه انفجار زمان

انفجار زمان


شب غریبی است. همه چیز عجیب و باور نکردنی بنظر می رسد. اصلا من در این اتوبوس چه می کنم؟ آدمها؟! بعضی از آنها را می شناسم. اما هرگز تصورش را هم نمی توانستم بکنم که با آنها همسفر باشم. سفر؟!
بعضی ها با هم خوش و بش می کنند، عده ای خاموش و در خود فرو رفته اند. با کمی دقت، متوجه می شوم که راننده هم خودی است. ولی بامداد که رانندگی بلد نبود. تازه او که چند سال پیش از دنیا رفته بود. یعنی، برده بودندش.
خوشحال می شوم. همیشه آرزو می کردم دوباره ببینمش. بلند می شوم و راه می افتم. هنوز چند قدمی نرفته ام، که صدایی، میخکوبم می کند. با وحشت، سرم را بطرف صدا بر می گردانم.
ــ چطوری آقا مهدی؟
ــ کاووس حاج آقا!
ــ گفتم که، از این اسما من خوشم نمیاد.
باز هم خون خونم را می خورد، اما جرات مقاومت بیشتر را ندارم. بی اختیار می پرسم:
ــ شما اینجا چیکار می کنین حاج آقا؟
ــ ناچار شده م... کارم تموم شد... ردم کرده ن...
دور و برش خالی است. کسی هوایش را ندارد.
ــ حاج آقا اینجوری تنها، یه کم خطرناک نیس؟

یک دفعه می زند زیر خنده؛ تلخ و چندش آور. این جور وقتها، باید انتظار کتک خوردن را داشته باشیم. ولی الان تو این اتوبوس؟

ــ دیگه تموم شد...تموم...

صدایش به لرزه افتاده است؛ دوباره، یاد بامداد می افتم که پشت فرمان نشسته. بعد با نوعی ترس، که انگار حمایتی را هم با خود یدک می کشد، حرفش را می برم و می گویم:

ــ حاجی ما رو هر چی تونستی زدی...

ــ ولی بالاخره ولت کردم.

ــ ولم کردی، چون فهمیدی، منو دیگه شکستی. اما با بامداد این کارو نکردی.

اخمی می کند و با همان قیافه ی حق به جانب، می گوید:

ــ ولش می کردم که بره تفنگ دس بگیره بیاد خوده منو بزنه؟

خشم، تمام وجودم را پر می کند و انگار که دیگر از هیچ چیز نمی ترسم، می گویم:

ــ ولی حاجی بهت قول میدم یه روز بالاخره یکی این کارو می کنه.

زهر خندی، صورت بد منظرش را می پوشاند و با صدایی گرفته، می گوید:

ــ خیال می کنی اگه اون روز برسه، چی میشه؟

ــ اون روز... اون روز... دل مردم خنک می شه.

ــ یکی دیگه میاد، دوباره دله شونو خون می کنه.





اتوبوس، از راههایی پر پیچ و خم می گذرد. از محله هایی گذشته است، که من سالها در آنها زندگی کرده ام. همه چیز در هم و بر هم است. با این وجود، میدان خاکی را، از آن همه، تشخیص می دهم. بعد از ظهر ها آنجا، گل کوچک، بازی می کردیم. همین بامداد مرا تو دروازه می گذاشت و خودش می رفت جلو گل می زد.

ــ کاووس حواسه تو جم کن. یه آن غافل شی، گل می خوری.

و من چقدر به خودم زحمت می دادم که گل نخورم.

ــ آفرین!

آفرین هایی که این زمین بازی و این محله را دوست داشتنی می کرد.

راستی، بامداد که مرده. همین حاجی بی پدر و مادر او را کشته است. بغض گلویم را می گیرد.

ــ آخه بی رحم! تو چطور تونستی یه همچین جوونی رو بکشی؟

ــ چرا بی خود عصبانی می شی، من فقط دستوره امامو اجرا کردم.

ــ پس تو چیکاره بودی؟



سرش را به راست می چرخاند و از پنجره، بیرون را نگاه می کند. من هم مسیر چشمش را دنبال می کنم. یکباره، شب آتش می گیرد. زبانه های آتش، خود را به دیواره ی پنجره می سایند. نعره هایی گوش خراش، اتوبوس را پر می کنند. ترس، چهره ی حاجی را چنان در خود فرو می کشد، که هیچ اثری از آن تصویر قبلی، در ذهن نمی ماند. التماس می کند؛ فریاد می کشد؛ اما، کسی از جا بلند نمی شود. رفته رفته، ذوب می شود و جای خالی او، سیاه، بر جا می ماند.

حس آرامشی، خود را در من، شناور می کند.



هنوز در همین حال و هوا هستم، که صدای دیگری مرا بخود می خواند:

ــ اون می خواس بگه که ما فقط مجری هستیم... درستم می گفت.

نمی شناسمش، اما چهره اش یک جوری برایم آشناست.

ــ شما رو بجا نمیارم.

من یه کم واسه سن شما بزرگم. ولی شاید منو اول اون اشتباه تاریخی، که اسمه شو انقلاب گذاشتین، توی تله ویزیون دیده باشی، یا در مورد من شنیده باشی.

یک دفعه می شناسمش و با بی میلی می گویم:

ــ بله، حالا فهمیده م.

با همان اتکا به نفس اولیه، ادامه می دهد:

ــ ما وظیفه مونو انجام می دادیم. اتفاقا، رفتار مون با همه، خیلی خوب و انسانی بود. اونا یه مشت خرابکار بودن که می خواستن مملکت مارو بدن به روسا. خب مام وظیفه مونو انجام می دادیم.

ــ یعنی همه ی اون آدما که شکنجه و تیر بارون شدن، می خواستن کشورو بدن به روسا؟

نگاهی به من می اندازد و با همان قاطعیت می گوید:

ــ احسنت به آدم چیز فهم. تازه شما اگه کاری که ما می کردیمو با این همکاره مون که الان رفت، مقایسه کنین، متوجه می شین که ما چه فرشته هایی بودیم.

با خشمی که می رود سنگین تر شود، می گویم:

ــ فرشته ها که شکنجه نمی کنن آقا!

ــ مگه عزرائیل فرشته نیست؟

ــ مگه اون کسی رو آزار داده؟ چرا الکی حرف...

ــ تند نرو بذا با هم بریم. پس آتیشه جهنم چیه؟ پس چرا عزرائیل بی موقه جون آدمارو می گیره. تازه از اینا گذشته، مگه بدون اراده ی اون کسی از دنیا می ره؟ واسه همینه که باید قبول کنی دستور از بالا میاد. از بالایه بالا، مام فقط پیاده ش می کنیم. همین!

به یاد عموی یکی از دوستانم می افتم. چند بار گرفته بودندش. آدم ساکت و متینی بود. وقتی با من حرف می زد، دلش می خواست از نقشه های من برای آینده بداند؛ و با مهربانی می گفت:'' آینده رو از الان باید ساخت. گاهی وقتا آدم مجبور میشه از یه چیزایی بگذره. ولی اگه اونو درست بسازی، ارزشه شو داره''.

سرش را زیر آب کردند. بعد از انقلاب، همه از او به بزرگی یاد کردند.

هنوز این فکر به پایان نرسیده است، که می بینم اثری از او نیست؛ از آن همه ادعا و قدرت پوشالی، فقط یک صندلی خالی بجا مانده است؛ مثل آن یکی.



نگاهم را به سمت بامداد می گردانم. انگار،او بی امان، در حال تغییر است. گاهی مثل زنی بنظر می رسد که خود را زیر انبوهی از چادر و روسری پنهان کرده است؛ در لحظه ا ی دیگر، کودکی است که با چشمانی نگران، مادرش را تعقیب می کند. گاهی شبیه گیاه و در چشم به هم زدنی، به موجود تازه ای بدل می شود، که ترکیبی است از گیاه، حیوان و انسان. می ایستم. می ترسم. نزدیک شدن به او به آن سادگی ها که فکر می کردم، نیست.



ــ اون رو به رویی رو می بینی؟

باز، صدای دیگری، مرا به خود خوانده است. این یکی، خیلی آشنا بنظرم می آید. در حالی که سمت چپ راهرو را نشان می دهد، ادامه می دهد:

ــ اون سر نخه همه ی بدبختی های ماست.

نگاهش را دنبال می کنم. راهرو، چقدر دراز و پهن دیده می شود. باورم نمی شود که این یک اتوبوس باشد. اما کسی پشت فرمان نشسته است؛ کسی که آن را می راند؛ بامداد، برادرم.

ــ حواسه ت پرت نشه. نیگاش کن ببین چه متفکر نشسته.

نگاهش می کنم. چهره اش حکیمانه است. موی بلند سفیدش، مرا به یاد دانشمندان دوران قدیم می اندازد. همانجا، پشت میزش نشسته و در زیر آن نور ضعیف پی سوز، مشغول ورق زدن کتاب و تکان دادن سر است.

نظامی زمختی که او را به من نشان داده است، شمشیرش را از نیام می کشد، بالای سرش نگاه می دارد و با خشم می گوید:

ــ در طول تاریخ، همیشه این سیاسی ها هوایه شما ها رو داشتن. اگه می ذاشتن ما کار مونو بکنیم، اون وقت نشونه تون می دادیم که چی از تون باقی می موند. شماها مانع پیشرفت بشریت می شین، سر هزارتا تونو که بزنیم، همه چی درست می شه.



از آسمان، هنوز هم آتش می بارد. اما عجیب است که من اصلا گرمم نیست. انگار همه ی اینها دارند روی پرده ی سینما اتفاق می افتند و من بازیگر مخصوص آن هستم.

ــ پسر جون، خیالتو راحت کنم، دنیا، دنیایه گردن کلفتی و زوره. باقیش هرچی که هس، یا فیلمه، یا وسیله ی به کرسی نشوندنه شه. هیچ کسی یم کاری از دستش بر نمیاد که بتونه این خطو بشکنه.

ــ مگر اینکه...

نظامی زمخت که انگار انتظار شنیدن جمله ای از آن سمت را داشته باشد، با اکراه می گوید:

ــ می دونستم صداش در میاد.

صدای حکیم که از سمت چپ اتوبوس در آمده است، ادامه پیدا می کند و به آرامی همه جا می پیچد:

ــ ... مگر اینکه چراغ عقل انسان روشن شه. بفهمه که راز هستی چیه. واسه چی پا به این جهان گذاشته. توش باید چیکار کنه و چه جور باید ازش جدا شه.



صداهای گوناگونی، اتوبوس را در خود فرو می برند. آدم ها به رنگ تبدیل می شوند. به جای چهره، فقط رنگ می بینی. نظامی کنارم، در چشم به هم زدنی، تیره می شود. یکی دیگر، با ردایی روحانی، فریاد می زند:

ــ بکشید زنادقه را ...

و بعد، همه، باهرچه دارند شلیک می کنند.

صدایی در خلوت بگوش می رسد:

ــ راستی اینکه الان مرد کی بود؟

فریادهای گوناگونی در هوا می پیچد:

ــ چه فرقی می کنه، از زنده ها صحبت کن! از ما!



دیگر، از حس گذشته است، باور می کنم که این یک اتوبوس نیست.اینجا یک شهر است. آدم ها حرکت می کنند. بیاد مادرم می افتم که می گفت:'' از تو حرکت، از خدا برکت''. و بعد بلافاصله، جمله ی دیگری خودش را به آن می چسباند:

'' هر حرکتی، برکت به ارمغان نمی آورد. بسیاری از حرکتها، به نابودی انسان و هستی ختم می شوند. جهان بسیار تغییر کرده است. گسترده تر شده است. روابط هم، در آن تغییر کرده اند. به همین دلیل، باید حرکت را از ریشه ی شکل گیری آن بررسی و شناسایی کرد''.

این جمله ها را، سی سال پیش، دبیر فیز یک مان می گفت. تره هم برای حرفهایش خرد نمی کردیم. البته، بعدها فهمیدیم که راست می گفت. و چه بسیارند از این آدمهای بی آزار و مفید، که راست می گویند و کسی به حرفشان گوش نمی دهد؛ و تنها دلیلش هم این است که سعی نمی کنند خودشان را به دیگران تحمیل کنند.



ــ حالا می خوای بری پیشه داداشه ت یا نه؟

رو به روی من ایستاده است. نمی شناسمش. با کنجکاوی مشکوکی نگاهم می کند. در حالی که دیگر از این سوال و جوابها خسته شده ام، می گویم:

ــ فکر نمی کنم به شما ارتباطی داشته باشه.

و در حالی که سعی می کنم دستش بیاندازم، به مسخره می گویم:

ــ شما اینطور فکر نمی کنین؟

لبخندی می زند و با مهربانی می گوید:

ــ می تونه داشته باشه، این به خودت بستگی داره.

کمی جا می خورم. انگار با آن قبلی ها فرق دارد. سعی می کنم آهنگ صدایم را تغییر دهم.

ــ می تونم بپرسم شما کی هستین؟

ــ من زمانم.

ــ فامیله تونو اگه بگین، شاید بهتر بشناسمه تون.

می خندد و با جدیتی که از درون خنده، خود را بیرون می ریزد، می گوید:

ــ زمان؛ همه ی زمان. همون که نمی بینیش، همون که ازش استفاده نمی کنی؛ بعد، می شینی گریه می کنی و حسرت از دست دادنه شو می خوری. همون که سعی نکردی بشناسیش.

حیرت زده می شوم و باهمان شگفتی می گویم:

ــ یعنی تو واقعا همون زمانی...

ــ حرفم را قطع می کند و می گوید:

ــ آره، سعی کن دیگه خوده تو به در و دیوار نزنی و لق نخوری.

باز هم به یاد بامداد می افتم و با نوعی خشم در آهنگ صدا، می گویم:

ــ تو این حرف رو به امثال برادرم باید بزنی که تو رو از دست دادن و دنبال مردم رفتن، نه به من. من که هنوز زنده م. هنوز قدر تو رو می دونم. من که هنوز می دونم چه جوری باید زندگیمو حفظ کنم...

زمان، نگاهش را از من بر می گیرد، با صدای بلند می خندد و در انتهای راهرو، ناپدید می شود.

صدای همهمه در راهرو می پیچد. عده ای با صدای بلند اسم مرا بر زبان می آورند.

ــ احسنت! اینو میگن آدم چیز فهم.

ــ تکبیر!

ــ هر کی سمت قدرت وایساد، عاقله!

ــ کاملا درسته! اینجور آدما زمان شناسن.

ــ بزن آقا! بزن تو سرش هر کی حرف اضافه زد. وطن فروش جماعتو باید داغون کرد.

ــ آقا می دونی اصلا چی، حالا که مردم خوده مون، حسابی تو چنگمون اسیرن و اگه صداشون درآد نفسه شو نو می گیریم، میریم سراغ بقیه، که از صفحه ی روزگار محو شون کنیم. ما گوشت لب توپ، نفت، گاز... همه چی یم داریم.



در آن سوی راهرو، سمت چپ، تنها یک نفر ایستاده است؛ همان حکیم با موی سفید و بلند.

آغوشش را به سوی من می گشاید، و عجیب است که با یک چشم می خندد و با چشم دیگر می گرید. با آهنگی صمیمانه در کلامش، می گوید:

ــ زمان، می تونه به تو خدمت کنه، اما نه این جوری. گول این حرفا رو نخور. اینا یه اندازه ی خیلی کوچیکی از زمانو می تونن ببینن. اگه درست فکر کنی، می تونی زمانو پشت سر بذاری. می تونی تو همه ی لحظه هاش حرکت کنی. می تونی بجای اینکه اسیرش باشی، اونو حس کنی. اینایی که این حرفارو می زنن، خوده شونو توش زندانی کرده ن و تو اون، اونقدر می مونن تا بپوسن؛ واسه همینم، می بینی از همه جا، بوی نفرت و مرگ میاد. می دونی، مهم نیست که اونا از چی صحبت می کنن، دین ،فلسفه، اقتصاد،ادبیات،روانشناسی یا امور دیگه، مهم اینه که همه شون یه چیز می خوان...

بی اختیار، از پشت شیشه چشمم متوجه ی بیرون می شود. شب به آخر رسیده است. انگار در ابتدای روزیم. هنوز خورشیدی در کار نیست. هوا، گرگ و میش است.

چشمهای حکیم چقدر مهربانند. راستی چرا فکر می کنم که او حکیم است. اصلا مفهوم این واژه...چرا این کلمه در ذهن من نشسته است؟ او خودش ادامه می دهد:

ــ من آگاهی هستم؛ دانش؛ یادگیری، بدون تعیین راه کردن. اگه با من باشی، خودت راه می شی. اون وقت به آرامش می رسی.

دست توی جیبش می کند و بادامی بیرون می آورد و به من می دهد. من هم آن را زیر دندانم می گذارم. چقدر تلخ است. هنوز مشغول کلنجار رفتن با مزه اش هستم که حس می کنم، چشمم طور دیگری می بیند؛ گوشم، حساس تر شده است. از این تغییر،خوشم می آید.

یاد بامداد می افتم و این بار، با تکانی، خودم را به او می رسانم.



ــ هنوز داری می رونی؟

ــ کاره من، همین روندنه.

ــ حیف تو نیس راننده اتوبوس باشی؟

ــ جلو رو نیگا کردی؟

از ذهنم می گذرد که پیش رو جاده است و آن هم که مورد خاصی نمی تواند داشته باشد؛ با این وجود، بطور واکنشی نگاهی می اندازم؛ نگاهی سرسری.

یکدفعه خشکم می زند. بی اختیار، چشمهایم را می مالم. همه جا روشن است. اصلا جاده ای در کار نیست. همه چیز را جور دیگری می بینم. همه جا مثل نقطه به نظر می رسد. تا به نقطه ای نگاه می کنم، بخشی از تاریخ را حس می کنم. و عجیب است که هیچ ربطی به آنچه تا به حال از آن می شناختم ندارد. در یک لحظه، همه ی نقطه های مبهم را که سالها با آنها کشتی گرفته ام، می بینم. آن همه مطالعه، آن همه سنگ این یا آن اندیشه و اندیشمند را به سینه زدن و آن همه خود ستایی ها، در ظرف ثانیه ای ، بی رنگ می شوند.

حاکمان دروغین را می بینم که پشت سرهم، در حماقت خود آب می شوند، بخار می شوند و نا پدید می شوند، بدون آن که با بارانی دیگر، دوباره به هستی باز گردند و درآن باقی بمانند.

بامداد در حالی که سعی می کند، در فهم این همه به من کمک کند، می گوید:

ــ اونایی که می فهمن، میرن جلو؛ اونم با چیزی که نمی شه باهاش معامله کرد.

از ذهنم می گذرد که منظورش مقاومت تا پای جان است؛ به همین خاطر، می پرسم:

ــ آدمایی مثه تو که زندگی شونو داده ن... یعنی اگه واقعا یه روز به زندگی برگردن، حاضرن... حاضرن همون راهو ...

یکباره همه جا توفانی می شود؛ بدنم یخ می زند، انگار پنجره ای باز شده است و سوز سردی به من هجوم آورده است. باران، حتا قطره ی باران را روی پوستم حس می کنم. بامداد در حالی که می رود در روشنایی روز شناور شود، محکم می گوید:

ــ کاووس! فقط یادت باشه، تو زندگی هیچ وقت، پا تو رو حق نذاری. ناچیز ترین موجود هستی یم، کسی رو داره که همیشه مواضبه شه؛ چشمه تو باز کن، اگه حواسه ت نباشه، گل می خوری. فهمیدی؟

و من، انگار که دوباره توِی گل ایستاده باشم، نگاهش می کنم و می روم مثل

همیشه چشم بگویم، که صدای انفجاری در گوشم می پیچد.

انگار کسی منتظر شنیدن حرفی است، حرفی که من باید آن را منتقل کنم؛ نگاهی به دور و بر می اندازم، خودم را جمع و جور می کنم، صدایم را صاف می کنم و با لبخندی دوستانه و مهربان، می گویم:

ــ انسان...

داستان کوتاه پا تو ی کفش فلسفه

پا توی کفش فلاسفه


هگل کوچولو! راستی اگر کانت نبود، یا بود ولی دستگاه فلسفی آسمانی خود را نمی ساخت، و بعدش هم ماوراء طبیعت را آن طور مد روز نمی کرد و آن را قوطی عطاری یا جعبه شامورتی بازی فلاسفه نمی کرد، تو و امثال تو، از فیخته و شلینگ گرفته تا شوپنهاور، چطوری یکی پشت سر دیگری، به سرعت باد و برق، دستگاه های فلسفی خودتان را بر روی زیر بنای پوشالی و سست بنیاد آن حکیم بس منظم وقت شناس کونیگسبرگ، بنا می کردید، و برج آسمان خراش فلسفی تان را تا عرش اعلا می بردید بالا!؟ هان، چطوری هگل کوچولو؟

آخ، که شماها دیگر شورش را در آوردید، و چنان آش شله قلمکار شوری پختید که خودتان هم توی خوردنش واماندید. آخر این چه کار بی خودی بود که شماها کردید!؟ کار آسمانی کردن فلسفه و فلسفی کردن آسمان را به جایی رساندید که آن خدا بیامرز – پاول ریشتر را می گویم - در باره تان به جد یا شوخی نوشت: خداوند زمین را به فرانسویان، دریا را به انگلیسی ها، و آسمان را به آلمانی ها عطا فرموده است.

آخر شما آن بالا مالاها چکار داشتید؟ شما را چه کار به کار گنبد گردون؟ شما می بایست سرتان توی کار خودتان می بود، و آیا بهتر نبود که به جای ساختن بناهای فلسفی آسمان خراش و برج های نظری، می افتادید توی کار برج سازی و بساز بندازی که هم درآمدش خیلی بهتر بود و هم کارش بی درد سر تر و نان و آب دار تر. کار به این پرمایگی را ول کردید، رفتید توی کار نظریه پردازی و برج فلسفی سازی، که چی!؟ این هم عقل بود شما داشتید!؟ برج فلسفی سازی آبش کجا بود!؟ نانش کجا بود!؟ به جز اسم بد نامی و بی سرانجامی چه چیزی برایتان داشت؟ به زحمتش می ارزید، این کار شاق و کسل کننده، که هر کس بعدها نتیجه اش را دید و با ساخته دست پرورده شما از نزدیک آشنا شد، نفرین تان کرد و فحشتان داد، و پدر و مادرتان را لعنت کرد، آخر برای چی!؟ مگر با خودتان پدر کشتگی داشتید!؟ مگر دشمن خودتان بودید!؟ این هم کار بود شما ها کردید!؟ حالا من با بقیه، عجالتاً کاری ندارم، فقط آمده ام یقه تو را بگیرم، هگل کوچولو، و یک کیسه صابون حسابی بکشم به تن روان و ذهنت با آن « پدیدار شناسی روحت»، چنان پیری ازت بسوزانم که پدیدار شناسی مدیدار شناسی از یادت برود، به جایش رب وربت را یاد کنی.

آخر هگل کوچولو، چرا فلسفه ات را این طور قلنبه سلنبه و مغلق و غلط انداز تدوین کردی، و چنان غیر قابل درک و فهمش ساختی که رقیب عقده ای ات – شوپنهاور گنده گو – که مردی بس حسود و تنگ نظر بود، و چشم دیدن موفقیت تو و امثال تو را در مقام فیلسوف رسمی و دولتی و قابل احترام همگان، نداشت، در باره ات چنین یاوه سرایی کند:

« آن که در یاوه گویی ، جسارت را به حد نهایت رسانید و چنان سخنان بی معنی و مغلقی گفت که تا آن وقت جز در دیوانه خانه ها سابقه نداشت. او با بی شرمی تمام سخنان بیهوده و فریبنده ای گفت که تا آن وقت هیچ کس نگفته بود و به چنان نتایج مضحک و سخیفی رسید که در نظر آیندگان افسانه ای کودکانه، یا هذیان های یک دیوانه بیش نخواهد بود و همچون بنا و خاطره ای از حماقت و بلاهت و کودنی ملت آلمان، چونان لکه ننگی ابدی، باقی خواهد ماند.»

چرا!؟ چرا!؟ آخر چرا!؟ این چه چاهی بود که پیش پای خودت و طرفداران فلسفه ات کندی!؟ و خودت و هواخواهان مکتب فلسفی ات را با کله توی آن سرنگون و کله پا کردی!؟

من که علت همه این گنده گویی های مغلق تو و روح قلبنه سلنبه تراوای ترا در حوادث دوران نوباوگی ات، در آن خانه محقر و کوچولوی پدری ات می دانم. بله، هگل کوچولو! ایام طفولیت تو، از روزهای شیر خوارگی تا دوران آقون واقون ، و از روزهای خوش کون خیزه کردن تا دوران طلایی تاتی تاتی کردن و از روزهای پستانک مک زدن تا دوران ممه گاز گرفتنت، در خانه آن مامور دون رتبه و و فرومایه اداره مالیه حکومت وورتمبرگ بود که - به زعم من- باعث شد تو هگل کوچولو موچولوی ما، با اخلاق و عادات زاهدانه و بردبارانه ی پر از شکیب و نظم و قناعت و ریاضت این قبیل ماموران اداری سخت کوش و ساعی، رشد و تربیت بیابی و در سایه زحمات متواضعانه و سخت کوشانه آن ها، همچون بهترین بلاد آلمان از نظر نظم و انضباط و ترتیب به ثمر برسی، و این مبناها، همه و همه فضا ساز و زمینه ساز پیچیدگی های کمی تا قسمتی مغشوش و آشفته بازار ذهن تو و روحیه قلبنه سلنبه گوی و مغلق اندیش ات شد و کار دستت داد، آن هم چه کار خطرناک و پر درد سری، نه یک کار ساده کم اهمیت و پیش پا افتاده، بلکه یک کار خطیر و شاق، درست مثل کار همان دیوانه ای که یک سنگ بزرگ را می اندازد توی یک چاه خیلی عمیق و صد تا که سهل است، صد هزار تا عاقل هم نمی توانند آن سنگ بزرگ را از توی آن چاه عمیق بیرون بکشند.

در نوجوانی محصلی بس سخت کوش و ساعی بودی، هگل کوچولو – درست همانطور که طبق تربیت خانوادگی از کودکانی چون تو انتظار می رفت – و از روی تمام کتاب های مهمی که می خواندی نت بر می داشتی و تحلیل ها و تفسیر ها و تنقید های مفصل به عمل می آوردی – چند برابر حجم خود کتاب – و قطعات مفصلی از بخش های اساسی کتاب را ، به تشخیص خودت رونویسی می کردی ( به طوری که گاهی حواشی و ملحقات و تعلیقات و تفسیرات تو بر یک کتاب صد صفحه ای، کم و بیش به هزار صفحه می رسید) و همین امر باعث شد که بفهمی نفهمی مخت تکان بخورد و شیارهای تو به توی مغز هنوز نرم و ژلاتینی شکلت که به نرمی تن نرم تنان ، مثلاً کرم های اسکاریس می ماند، بیش از حد به هم بپیچند و گره های کور ناگشودنی بخورند ، و هم چنین مغز بیش از حد نرمت بر اثر فشار زیادی که بر آن وارد کردی و طاقت تحملش را نداشت، صلب و سخت و منجمد شود. بله، این طوری بود که مخت مثل تخم مرغ پخته سفت و سقط شد و کار دستت داد، هگل کوچولو! و باعث شد که آن حرف های نا مربوط را بزنی و آن ترهات و خزعبلات و لاطائلات بی سر و ته، بی اختیار و ناخواسته، مثل هذیان گویی های یک دیوانه که شش دانگ مخش فاسد شده، بر زبان و بر قلمت جاری شود و بشود کتاب های« پدیده شناسی روح » و« دانش منطق » و« فرهنگنامه دانش های فلسفی».

هگل کوچولو، روح بزرگ تو از همان دوران کودکی و نوجوانی روح نوباوه ای عاصی و طاغی بود. یاغی بود و عصیان گر. پرنده ای بس بزرگ بود، بزرگ تر از یک طاووس یا شترمرغ، با بال هایی بلند اوج تر از کرکس، که در قفس تنگ و محقر زمانه ای تنگ نظر و حقیراندیش گرفتار آمده بود و درون آن حصار در بسته حقیر بال بال می زد و پرهای بلندش را به دیواره های قفس می کوبید.

آن روز صبح زود را که در میدان اصلی شهر اشتوتگارت – در برابر بازار روز شهر – جلو چشم هزاران چشم کنجکاو و حیرت زده، که ناباورانه، کار و کسب و خرید و فروششان را ول کرده بودند، غرق تماشای حرکات عجیب غریب تو شده بودند، یادت می آید، هگل کوچولو، که آن وسط، نهال چنار کت و کلفت آزادی را کاشتی؟

تو کوچولو بودی و می خواستی بزرگ بشوی و بزرگ جلوه کنی، و هیچ هم حوصله زمان دادن به خودت و سر صبر و حوصله منتظر ماندن را هم نداشتی، ناچار ، این تمایل و کشش شدید قلبی و روانی به بزرگ نمایی سبب شد که روی بیاوری به قلنبه سلنبه گویی، و حرف های صد تا یک قاز پیچیده و مغلق زدن، حرف هایی که حتی خودت هم چیزی از آن ها سر در نمی آوردی.

وقتی توی منزل پدری از آن نوکر دولت، و آن پدر مستبد و دیکتاتور ، که بیرون از خانه نوکری سر به زیر و فرمانبردار بود و توی خانه امیری مستبد و زورگو، تو سری می خوردی و تحقیر و تخفیف می شدی، سعی می کردی جواب زور گویی هایش را با حرف های قلنبه سلنبه و غیر قابل فهمت بدهی، حرف هایی که در حقیقت دشنام های رکیک تو بودند به آن حاکم زورگو، فحش هایی کم و بیش چارواداری، و نتراشیده نخراشیده، با معانی بس رکیک و مستهجن، یا متلک ها و ریشخند های تحقیر کننده، شاید هم تف هایی بودند که به جانب پدرت پرتاب می کردی از سر توهین و تحقیر، و با آن ها جواب زور گویی ها و بی رحمی های او را به زبانی فلسفی و غیر قابل درک می دادی، بدون این که او چیزی ازش سر در بیاورد و متوجه جنبه توهین آمیز یا دشنام آلود آن کلمات بی معنی عجیب و غریب بشود. به همین دلیل از همان کودکی عادت کردی به حرف زدن به زبانی که برای کسی قابل فهم نباشد و کسی از آن سر در نیاورد، تا تو، هگل کوچولوی ما، بتوانی با آن هر جور گربه رقصانی که دلت خواست بکنی، هر جور دلت خواست به دیگران متلک بپرانی یا بد و بیراه بگویی و دستشان بیندازی و به ریش داشته یا نداشته شان بخندی ، و به اصطلاح ریشخندشان کنی، یا سر کارشان بگذاری و بازی شان بدهی.

یا شاید هم تو سری های محکمی که با لنگه کفش و جارو از مامی جان، و با عصا و بیل و کلنگ از پاپی جان نوش جان کردی، روی مخ نرم و نازکت اثر سفت کننده یا تکان دهنده گذاشت و مخت را به سختی تکان داد و دچار خزعبل گویی و مهمل بافی ات کرد.

به هر حال ، چه به این دلیل و چه به آن دلیل، یا به هر دلیل و علت دیگری، ریشه تمام دشوار گویی ها و مطلب پیچاندن ها و گره کور به موضوع انداختن های تو، در همان کودکی پر از نشیب و فرازت، و پر از گره و عقده ات نهفته است، هگل کوچولو!

از همان دوران جهنمی بود که به این عقیده سست و لرزان معتقد شدی که علوم و معارف بشری حقیقی باید با اعراض کامل از نفسانیات صورت گیرد و هم چنان که فیثاغورثیان در آموزش و پرورش بر این عقیده مسخره بودند که محصل علم و معرفت باید در نخستین پنج سال آموزش، سکوتی سخت و طاقت فرسا پیشه کند و روزه کلام بگیرد و لام تا کام حرف نزند و صمن بکم به حرف های استادش گوش کند، تو هم در نخستین پنج سال یا شاید نخستین ده سال آموزشت چنین کردی و لب بسته، شاید هم لب دوخته، و چشم بسته دنباله رو اساتید بی سوادت شدی، و مغزت پر شد از اباطیل و ترهات مزخرفی که آن ها بخوردت دادند، و همین لب بستگی و دل بستگی بیش از حد به آن اراجیف سبب شد که عقده پر حرفی مزمن پیدا کنی، و سال ها بعد بیفتی به دامن بیماری درمان ناپذیر و لاعلاج روده درازی و اسهال شر و ور گویی، و سر همه را با حرف های صد تا یک قاز بی معنا و نامفهومت ببری و کله شان را بخوری، یا به قول امروزی ها، مخشان را به کار بگیری و تلیت کنی، آن هم با چه مزخرفاتی! با لاطائلات بی معنی و غیر قابل فهم.

ای هگل کوچولو! چطور شد که ناگهان آن همه شور و اشتیاق عصیان آمیز کودکانه در تو فرو کش کرد وآن همه شعله ملتهب طغیان گر در تو فرو نشست، و تو که روزگاری – در اوان جوانی، آن گاه که در توبینگن به خدمت دولت روزگار می گذراندی – به همراه دوست جان جانی یک جان در دو قالبت، شلینگ، به دفاع از انقلاب فرانسه، یک صبح زود، در اقدامی نمادین، در میدان اصلی شهر نهال چنار آزادی را کاشتی و چنین نوشتی: « ملت فرانسه تشکیلاتی را که ذهن بشری آن را مردود می داند و مانند کفش دوران طفولیت ترکش گفته است، با حمام انقلاب می شوید، این تشکیلات هنوز بر دوش مردم فرانسه و دیگر مردم مانند پرهای عاری از حیات فشار وارد می آورد.»، تو که در آن روزهای پر از امید و آرزو، در آن دوران جوانی که بهشت حقیقی ات در آن گمشده بود، همانند فیخته دم از مسلک اشتراکی می زدی و با شدت و حدت کم نظیری خودت را به امواج جوشان و خروشان رمانتیسم انقلابی اروپایی، که صغیر و کبیر و شناگر و ناآشنا به فوت و فن شناگری را با خود می برد، سپرده بودی، چه شد که ناگهان کفش دوران طفولیت و پستانک دوران شیرخوارگی ات را سراسیمه ترک کردی و آن همه اسباب بازی زیبا و هیجان انگیز دوران آقون واقون را یک باره به یک سو پرت کردی و بغتتاً شدی سرسخت ترین طرفدار حفظ وضع موجود، و یکتا نگهبان جان فشان و جان نثار هر آن چه هست؟ هان!؟ چی شد که یک دفعه همچین شد، هگل کوچولو!؟

برای چی در حمام آب داغ ارتجاع تمام آن عقاید انقلابی پیشینت را شستی و کیسه صابون مالیدی به تن نظریات پیشرو پر شدت و حدت جوانی ات، بعدش هم سنگ پای مفصل و مبسوطی مالیدی به کف پای نظریات رادیکال ایام شیرخوارگی ات؟ هان، هگل کوچولو!؟ و چنین بلغور کردی:« آن چه هست، درست ترین و بهترین و مناسب ترین است، و آن چه درست ترین و بهترین و مناسب ترین نیست، نیست!»

چطوری و چرا ناگهان از دست و پا زدن در حمام خون و شستن سر و تن در آن ، دست شستی و در آب مطهر حفظ وضع موجود غسل تعمید یافتی و شدی یک پارچه آقای عاقل دور اندیش محتاط و حزم گرای مآل اندیش و دور بین؟ هان، هگل کوچولو!؟

تو که در دانش نامه ای که در سال 1793، در توبینگن، در یافت کرده بودی، به صراحت و روشنی قید شده بود که دارای صفات و سجایای نیکی هستی و آثار نیک نفسی در جبینت ظاهر است و انوار نیک طبعی از ملاجت می تابد و برق نیک خویی در چشمانت می درخشد،( و این همه از کجا ثابت شده بود و بر که اثبات گشته بود؟ آیا تظاهر به نیکی و نیک طبعی و نیک نفسی و نیک خویی نکرده بودی؟ و مس قلب را جای زر ناب قالب نکرده بودی؟) و در زبان شناسی و کلام دانش خوبی داری ولی در فلسفه چیز زیادی بارت نیست و استعداد چندانی نداری، بلکه کم و بیش خنگ تشریف داری و چیزی حالیت نیست، پس چطوری شد و چرا تصمیم گرفتی در رشته ای تحصیل کنی که هیچ ذوق و استعداد فطری یا اکتسابی در آن نداشتی و بیغ بیغ بودی؟ و آیا به خاطر پوشاندن ضعف بی استعدادی و خنگی ات نبود که دست به دامن کلمات قلنبه سلنبه شدی و به ضریح قدیسین مغلق گویی دخیل بستی تا ضعف و نقص های ذاتی و جبلی ات را لاپوشانی کنی و پنهان نگه داری؟ می خواستی جبران مافات کنی، هگل کوچولو؟ یا می خواستی مخاطبانت را خر کنی و فریب بدهی و با حرف های دهان پر کن صد تا یک قاز پر زرق و برق و پیچیده ، به اشتباه بیندازی و گولشان بزنی؟

و یک سوال دیگر، هگل کوچولو، اصلاً چطور شد که تو یک روز بعد از سال روز تولد گوته جانت به دنیا آمدی؟ هان؟ این هم از دغل کاری های فلسفی ات بود یا ناخواسته و نادانسته بود و تقدیر چنین خوش یمنی فرخنده و میمونی را نصیبت کرد که روز تولدت روز پس از تولد گوته باشد، و ملت پر غرور و ناسیونالیست آلمان برای این که دلت نسوزد ، این دو روز پشت سر هم را تعطیل کنند و به افتخار شما دو بزرگوار غرورآفرین خود بزنند و برقصند و پایکوبی و دست افشانی کنند و قر کمر بریزند و سوسیسون آلمانی و سیب زمینی تنوری و هامبورگر و فرانکفورتر کوفت کنند و آبجو زهر مار کنند.

آخر، هگل کوچولو، آن همه حرف های قلنبه سلنبه در کتاب « دانش منطق» ات برای چی بود، بابا جان!؟ آیا این هم از همان دهن کجی های فلسفی متداولت به اهل فلسفه و منطق نبود؟ از همان دهن کجی هایی که در دوران طفولیت با قلنبه سلنبه گویی های نامفهوم به پدر مادرت می کردی؟ آیا با این کتاب غیر قابل فهم می خواستی به ملت آسمان گرا و فلسفه دوستت فحش بدهی و لیچار بگویی، طوری که آن زبان نفهم ها متوجه نشوند و به عمق بی سوادی ات در فلسفه پی نبرند؟ آن هم به ملتی که این همه افتخار نصیبت کرده بود؟ آخر برای چی ، هگل کوچولو؟

کتاب منطقت آنقدر پیچیده و سنگین بود که هیچ کس آن را نفهمید – حتی خودت - و چون همیشه چیزهای غیر قابل فهم، ارجمند و بلند پایه و گران مایه به نظر می رسند، و قلنبه سلنبه گویی برهان خردمندی جلوه می کند، همین کتاب غیر قابل فهم سبب شد که نانت بیفتد توی روغن و کرسی استادی فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ را دو دستی پیشکشت کنند و چون ایستادن بر این کرسی و تکیه زدن بر اریکه آن خیلی به مذاقت خوش نشست، تصمیم گرفتی کتاب سخت فهم تری بنویسی و کرسی بلند بالا تری به دست بیاوری. این کار را هم کردی و در هایدلبرگ، به سال 1817، کتاب عظیم خود « فرهنگ نامه دانش های فلسفی» را نوشتی و در سایه این کتاب معظم مکرم، سال بعد، به استادی دانشگاه برلین رسیدی، و از این تاریخ تا پایان عمر، امپراطور بی رقیب و یکه تاز فلسفه آلمان شدی و بزرگ ترین اندیشمند ژرمن عصر خود به شمار رفتی.، و شدی یکی از سه امپراطور آسمانی و مقدس آلمان: تو در فلسفه، همراه گوته در ادبیات و بتهوون در موسیقی.

ایده آل های والای تو در زندگی چی ها بودند، هگل کوچولو؟ در بچگی یک قنداق تمیز و یک شیشه قندآب غلیظ و پر ملاط، همراه با پستانکی درشت و پستان های پر از شیر مادر و هریره بادام شیرین و خوشمزه، و یک ننوی نرم و راحت که دائم تاب بخورد و ترا با خود به این طرف و آن طرف ببرد و به افکار تازه شکوفانت اجازه تلو تلو خوردن و هاجستن و واجستن ، تو حوض نقلی جستن بدهد. در بزرگی چی؟ در بزرگی ایده آل های والایت عبارت بودند از: شوربایی ساده و ارزان ، کتاب فراوان، آبجوی خوب و گوارای جوشان. همین ها بود که تو را به « ینا» کشانید و وقتی ارث و میراث هزار و پانصد فلورنی پاپا جان خدا بیامرزت که به تازگی ریق رحمت را سر کشیده بود به تو رسید، به راهنمایی دوست جان جانیت، شلینگ، روانه ینا شدی – شهری که غذای ارزان و کتاب فراوان و آبجوی جوشان و دانشگاه هایی با کرسی های استادی بی صاحب مانده فراوان داشت، و از شر تدریس و تعلیم به آن ناکس شاگردان گیج و گنگ و گول و خرفت بی شعور و بی سروپا خلاص شدی.

ینا دارلعلم بود و بهشت معرفت و فلسفه. آن جا شیلر تاریخ تدریس می کرد. تیک و نوالیس و شلگل رمانتیسم آبدوغ خیاری را ترویج می کردند. فیخته و شلینگ فلسفه بافی می کردند و برج و بارو های فلسفی خود را بالا می بردند. به توصیه شیلینگ تو، هگل کوچولوی ما، به ینا رفتی و در 1803 استاد بدون کرسی و بی جیره مواجب دانشگاه آن شهر دانش دوست و سفسطه گرا شدی.

سه سال آزگار در آن شهر بودی و غاز می چراندی تا آن که پیروزی ناپلئون بر پروس، تو را سخت به وحشت اندخت، به طوری که خشتکت را زرد و خیس کردی و وقتی سربازان فرانسوی به خانه ات حمله کردند، شروع کردی به زبان غرای فلسفی به حرف زدن با فرمانده شان، افسری که نشان « لژیون دو نوور» فرانسه را بر سینه اش آویخته بود، و چون او مفهوم حرف های عحیب غریب و صغری کبری چیدن ها و تز و آنتی تز و سنتز سر هم بندی کردن های تو را نمی فهمید، عجالتاً متقاعد شد که از تاراج اسباب اثاثیه ات دست بردارد و برود یکی از خودش گنده تر را بیاورد تا زبان تو را بفهمد و از مقصودت سر در بیاورد، تو هم از فرصت استفاده کردی و دو پا داشتی دو پا هم قرض کردی، کتاب ها و رساله ها و دست نوشته های فراوانت، به خصوص نسخه دست نویس نخستین کتاب خیلی خیلی مهمت – پدیدار شناسی روح - را برداشتی همراه لیوان آبجو نوشی و دیگ شوربا خوری و قاشق چنگال و لحاف ملحفه ات ، فرار را بر قرار ترجیح دادی و حب جیم را خوردی، د برو که رفتی، به این ترتیب این بار هم، مثل خیلی بارهای دیگر، فلسفه نجات دهنده جانت شد و جانت را خرید. پس با این حساب تو ، هگل کوچولوی عزیز، هم نانت را مدیون فلسفه ای ، هم جانت را، و به همین خاطر بود که از همان ابتدای کار خیلی خیلی قدر این نان دانی و سپر حفاظ جان را می دانستی و به آن احساس دین می کردی.

بعد دوباره دوره در به دری و بی سرو سامانی و بیچارگی ات شروع شد و اگر گوته به «کنه بل» ننوشته بود که به تو پولی قرض بدهد تا بر مشکلات مالی ات فایق بیایی، ممکن بود از شدت تنگ دستی یا تلف بشوی یا خودت را سر به نیست بکنی و خودت و دنیا را از شر وجود مغلق گو و شر و ور باف خودت خلاص بکنی. در چنین اوضاع و احوال قمر در عقربی بود که در نامه ای خطاب به « کنه بل» با لحنی سراسر گلایه و شکوه، تلخ و سیاه چنین نوشتی:

« من این جمله کتاب مقدس را رهنمای خودم قرار داده ام که می گوید: نخست به دنبال غذای شکم پر کن و تن پوش ستار عورت خود باش، آن گاه ملکوت و جبروت و لاهوت آسمانی خود به خود به سراغت- و بلکه به دست بوست- خواهد آمد. الحق که درستی این کلام مقدس را من با گوشت و پوست و خون و استخوانم حس کرده ام، و با تمام روح و روان و جانم ادراک نموده ام، و به تجربه شخصی دریافته ام.»

راستی هگل کوچولو، تو این همه پرگویی و دراز نفسی را از کجا آورده بودی و از کدامین کس آموخته بودی؟ یا شاید هم موهبت و استعدادی بود ذاتی و خدا دادی که در کنه وجودت، هنگام خلقت، به ودیعه نهاده شده بود، مثلاً آن روز کذایی را به خاطر داری که یک نفر فرانسوی بخت برگشته از همه جا بی خبر از تو خواست که فلسفه خودت را در یک جمله برایش خلاصه کنی، و تو چه بلایی سر خودت و او آوردی؟ رفتی و در جواب پرسش آن بیچاره فلک زده، ده جلد کتاب نوشتی هر کدام به ضخامت نیم وجب. کتاب ها به طبع رسید و منتشر شد و تمام عالم علم و فلسفه و اندیشه از این همه اراجیف ناب و اباطیل لا یفهم حیرت زده شدند و همه جا بحث و صحبت در باره آن بود، ولی تو خودت شکایت داشتی که « فقط یک نفر سخنان مرا فهمید ولی آن یک نفر هم، راستش را بخواهید، چیز زیادی نفهمید!»

هگل کوچولو، تو می خواستی زبان آلمانی را به فلسفه یاد بدهی ، ولی افسوس که فلسفه خنگ تر از این حرف ها بود که زبان آلمانی یاد بگیرد، شاید هم زبان آلمانی دشوارتر از این حرف ها بود که توی مخ صلب و منجمد فلسفه فرو برود، یا شاید هم تو مرد این کار کارستان نبودی و بضاعت این را نداشتی که بخواهی به کسی چیزی بیاموزی، آن هم زبان آلمانی را به فلسفه، زبانی که خودت هم به درستی از آن سر در نمی آوردی، زبان« آختوم واختوم پاختوم» ها، الحق که آموختنش به شاگرد جموش و خنگی مثل فلسفه کار چندان ساده ای نیست و معلم پرمایه ای می خواهد که تو آن معلم نبودی. البته درست است که چند صباحی از عمرت را در اینجا و آنجا، برن و فرانکفورت، به شغل شریف معلم سر خانگی گذراندی و هفت هشت سالی جیره خوار شاگردانت بودی ولی این جور تدریس کردن ها کجا و آموختن زبان آلمانی به فلسفه کجا!

بالاخره هم آخر و عاقبت آن همه شر و ور گویی و مغلق بافی و نوشتن کتاب هایی آکنده از اصطلاحات عجیب غریب من در آوردی و ساختگی خلق الساعه، دو پهلو، نه سیخ بسوزان نه کباب بسوزان، و جملات پیچ در پیچ و تو در توی بی سر و ته و نامفهوم و هرزه درایی های بی نتیجه و یاوه گویی های باطل چی شد؟ این شد که بعد از آن همه کاغذ سیاه کردن و قلم فرسودن یکباره بیایی و بنویسی « آن چه هست ، بر حق است و آن چه بر حق نیست، نیست.» و « هر واقعیتی عقلانی است و آنچه عقلانی نیست واقعیت هم ندارد.»

هان؟ هگل کوچولو؟ این بود نتیجه آن هم فلسفه بافی و سفسطه گری؟ چرا؟ آخر چرا، هگل کوچولو؟ هان؟

مثلاً این جمله پر طمطراق اما میان تهی ات که « هستی محض و خالص همانا نیستی است.» را چطوری باید حلاجی و تفسیر کرد؟ هان، هگل کوچولو؟ آیا جوک می گفتی و مزه می پراندی، یا واقعاً به آن چه می گفتی اعتقاد داشتی؟ و بعد، آن جنگ اضداد عجیب و غریب و مبارزه تز و آنتی تز و ایجاد سنتز، راستش را بگو این ایده را از کجا و چه کسی دزدیدی؟ از امپدوکلس؟ از هراکلیتوس؟ از دمو کریتوس؟ از ارساطاطالیس؟ یا از شلینگ و فیخته؟ و بعد، ذهن و عین، هر دو را مجبور کردی به تبعیت از این قانون من در آوردی و حرکت جبری اجتناب ناپذیر، چرا؟ هان، چرا و برای چی؟ به چه دلیل عقل را گوهر هستی دانستی و مدعی شدی که طرح و نقشه عالم به طور کامل و دقیق عقلانی است؟ آخر کجای این دنیای قاراشمیش شلم شوربای هشت الهفت عقلانی و منطقی است؟ کوچولو موچولوی عزیر! دنیا به این خر تو خری و در هم برهمی را که هیچ کجایش با جای دیگرش نمی خواند و هیچ حساب و کتابی توی کارش نیست، نو می گفتی بهترین جهان موجود و عقلانی ترین دنیای ممکن است!؟ واقعاً که دست مریزاد به این همه سعه صدر و مسامحه کاری! تنها به یک چیز در فلسفه تاریخت توجه نکردی که همه چیز در این دنیای وانفسا و در این تیمارستان بزرگ به اصل خودش بر می گردد و می رود همان جایی که از آنجا امده، راه دور چرا برویم، مثلاً خود تو، در سن شصت سالگی دوباره برگشتی به دوران کودکی ات و شدی همان هگل کوچولوی قنداقی و عرعرویی که در دوران بچگی بودی، روزهای خوشی پر شور و شرت به سرعت رو به افول می رفتند و از خاطر ها محو می شدند، و هوش و حواست، از سرت می پرید، دوباره شروع کرده بودی به آقون واقون، و سر و صداهای بی معنا از پایین و بالای خودت در آوردن. چیزهای بی سرو تهی می گفتی که اصلا و ابدا مفهوم هیچ احدالناسی واقع نمی شد. چنان دچار حواس پرتی شده بودی که یک روز هنگامی که به کلاس درس دانشگاه می آمدی یک لنگه کفشت را در میان گل و لای راه جا گذاشتی و با یک لنگه کفش وارد کلاس درس شدی، آن هم مثل بچه کوچولو ها، تاتی تاتی کنان و افتان و خیزان. درست به سان یک کوچولو موچولوی چند ماهه، به دور از هر گونه قدرت تفکر و اندیشه.

بالاخره هم سرنوشت با تو هگل کوچولوی ما بازی شوخ طبعانه و اندکی مسخره کرد. به این ترتیب که وقتی دید چنان اسهال سخن گویی و غثیان مغلق گویی گرفته ای و تمام اندیشه هایت دارند از هفت سوراخ ذهنت فوران و سرریز می کنند، در پایان عمر، برای خاموش کردنت متوسل شد به یک بیماری خطرناک که رمق و آب تمام بدنت را از منافذ دیگرت بیرون بکشد و به طور کامل بی رمق و بدون شیره وجود به دیار عدمت ببرد، به همین دلیل دچارت کرد به بیماری مهلک وبا و این طور شد که ظرف یکی دو روز تمام آب بدن تو و شیره جانت – که پیش از آن بخش عمده اش از منافذ ذهنت فوران کرده بود- از منافذ دیگر پایین و بالای جسمت، سیل آسا جاری شد و تو خشکیده و بی رمق، در حالی که از تمام عصاره اندیشه های فلسفی و شیره عقاید نظری خالی و پاک شده بودی و نه در مزاج روحت و نه در مزاج جسمت و نه در مزاج شعورت اثری از آب زندگی و سیاله های حیات نمانده بود، رفتی که رفتی، بدرود هگل کوچولو! بدرود!...

داستان کوتاه خاطرات مدرسه اقا مدیر

خاطرات مدرسه.. آقا مدير


هيچ وقت نشده بود هيچ معلمى به من توهينى كند يا خداى نكرده از طرف اولياء مدرسه اسائه ى ادبى چيزى به من بشود، چون طاقتش را نداشتم كه نازك تر از گل بشنوم يا كسى به خودش اجازه بد هد به من بگويد بالا چشمم ابروست، يعنى هميشه طورى رفتار می كردم كه همه رعايتم را مى كردند و احترامم را نگه مى داشتند. نمره هایم هم هميشه هیجده نوزده بيست بود، همين خودش بهترين دليل بود براى اين كه نور چشمى آقا ناظم و عزيز دردانه خانم معلم ها باشم .



آن روز قرار بود آقا مدير با آن شكم گنده و عينك ته استكانی اش كه از پشت آن چشم هايش دو دو مى زد و نگاهش آدم را مثل مار می گزيد، با آن خط كش آهنى درازش كه هميشه دستش بود و عشقش اين بود كه آن را با تمام قدرت بكوبد كف دست بچه هاى بى تربيت و رو دار و دستشان را آش و لاش كند، بيايد سر كلاس مان براى سركشى به وضع تحصیلی و اخلاقى ما بچه وروجك ها- اين تكيه كلام همیشگی آقا مدير براى صدا كردن همه ى بچه مدرسه اى ها بود، تکیه کلامی که هیچ وقت از دهانش نمی افتاد و ورد زبانش بود- هميشه هم وقتى می آمد سر كلاس، می رفت می نشست پشت ميز خانم معلم، دفتر كلاس را باز می كرد، ده دوازده نفر را الا بختكى صدا می كرد، می برد پاى تخته، رديف می ايستاند، بعد شروع می كرد به سین جیم کردن و پرسيدن سوال هاى سخت سخت. از همان نفر اول يك سوال سخت می پرسيد، اگر بلد بود که هیچی، اگر بلد نبود جواب بدهد، وامصیبتا، اول نگاهی چپ چپ و سرزنش بار به خانم معلم می انداخت، بعد خطاب به آن بچه ى بخت برگشته می گفت:

- كف دستت را بگير جلوت، بچه وروجك!

و بعد با تمام زورى كه توی مچ دستش داشت محكم می كوبيد كف دست آن زبان بسته ی بخت برگشته و می گفت :

- برو بتمرگ فلان فلان شده.

و بعد بلند می پرسيد:

- حالا کدوم وروجکی جواب اين سوال را می داند؟

و آن هايى كه می دانستند- كه يا من بودم يا يكى دو نفر ديگر- دست بلند می كردند. و او از يكى مان، بسته به بخت و اقبالش می پرسيد، اگر غلط جواب داده بود، می گفت:

- خفه! بيا اينجا دستت را بگير جلوت. آن وقت به جاى يكى دو تا می زد كف دست آن فلك زده ى بخت برگشته، می گفت:

- یکیش براى اينكه بی خود دست بلند كردی ، یکیش هم به خاطر آن كه جواب درست را بلد نبودی.

اگر هم درست جواب داده بوديم، صدايمان می كرد پاى تخته، يك دانه يواش و از سر ملاطفت و محبت با همان خط كش آهنی اش می زد به باسن مان و می گفت:

- آفرين به تو بچه وروجك با هوش، فقط بپا نشى خرگوش!

و اين ضربه براى ما بچه ها شيرين تر از صدها ناز و نوازش بود و كشته مرده آن بوديم. چون اگر ده تا از اين ضربه ها

می خورديم، آن وقت آقا مدير اسممان را يادداشت می كرد ، فردا صبح اول وقت ما را سر صف صدا می كرد و می گفت همه بچه ها برايمان سه بار بى بيب هورا بكشند و تشويقمان كنند.

بعد سوال بعدى را از نفر بعدى می پرسيد و همين طور می رفت جلو تا بالاخره همه ى بچه وروجك هاى كلاس را يكى يك ضربه

خط كش مهمان می كرد، حالا يا از سر خشم و غضب يا از سر رافت و ملاطفت.



شب قبلش من تا صبح بيدار مانده بودم و تمام كتاب هاى درسی مان را يك دور از اول تا آخر دوره كرده بودم كه هر سوالى آقا مدير پرسيد و كسى بلد نبود من دست بلند كنم ، جواب درست بدهم. کلی زحمت كشيدم و زور زدم تا خودم را بيدار نگه داشتم و نه فقط

سياهى ها بلكه حتی سفيدى هاى كتاب های درسی را هم آنقدر خواندم كه فوت آب شدم. یکی زدم توى سر خودم یکی توى سر كتاب تا بالاخره با هر خاك توسرى بود مطالب را فرو كردم توى كله ى از زور خستگى گيج و منگم. صبح هم زودتر از همه ى بچه هاى ديگر، حتى قبل از اين كه فراش مدرسه در را باز كند، پشت در مدرسه بودم.آنقدر شوق و ذوق داشتم كه نگو و نپرس.آنقدر هيجان زده بودم كه بيا و ببين.

بالاخره در حالى كه دلم مثل سير و سركه می جوشيد ساعت مقرر رسيد و آقا مدير آمد سر كلاسمان و طبق معمول اولين سرى از

بچه ها را برد پاى تخته و شروع كرد به درس پرسيدن.آنقدر سوال های سخت سخت مى پرسيد كه هيچ كدام از بچه ها بلد نبودند جواب بدهند و هى خط كش پشت خط كش بود كه نوش جان مى كردند.خوشبختانه من جواب همه ی سوال ها را بلد بودم، اما از بخت بد هر چى دست بلند می كردم، آقا مدير انگار تعمد داشت كه مرا نبيند و صداى انكر الاصوات مرا كه هى جز می زدم '' آقا ما بگيم'' نشنود و از من نپرسد.از آن هایی هم كه دست بلند كرده بودند و می پرسيد، هيچ كدام جواب درست نمی دادند و جز پرت وپلا چیزی نمی گفتند و آنها هم خط كش پشت خط كش بود كه گواراى وجود می كردند. من از يك طرف دلم خنك می شد كه آنهایی كه الكى بدون آن كه جواب درست را بلد باشند دست بلند می کنند و حق مرا می خورند، نقره داغ می شوند، از طرف دیگر آه از نهادم بلند می شد كه چرا سوال های را كه من به اين خوبى جوابشان را بلدم و شب تا صبح بابت حفظ كردنشان نخوابيده ام و زحمت كشيده ام، آقا مدير از من نمی پرسد و به جای من از اين بچه بی سواد هاى فضل فروشی می پرسد كه هيچ چيز بارشان نيست و جز پهن توى كله شان چيزی پیدا نمی شود.

بالاخره نوبت خودم شد و گذر پوست به دباغخانه افتاد و آقا مدير اسم مرا هم قاطى يكى از گروه ها صدا كرد:

- برجعلی زهر مار زاده...

اشتباهش را تصحيح كردم:

- زهرمار زاده نه آقا مدير. برجعلى زهوارزاده.

آقا مدير سخت عصبانى از اين فضولى من، با غيظ گفت:

- حالا هر كوفت و زهرمارى كه می خواهد باشد... خر همان خر است فقط پالانش عوض شده... گيرم پدر تو بود فاضل ... از فضل پدر تو را چه حاصل؟ فضول را بردند جهنم، گفت هيزمش تر است.

من كه حسابى از كت و كلفت هایی كه آقا مدير بارم كرده بود كنفت و خيط شده بودم با حالتى دمغ و بور رفتم جلو و اول صف ايستادم . نوبت من كه شد آقا مدير گفت:

- صد دفعه بگو روى رون لر مو داره .

فكر كردم اشتباه شنيده ام. با تعجب پرسيدم :

- چى بگويم آقا مدير!؟

آقا مدير با عصبانيت گفت:

- سوال را از بچه ی آدم يك بار می پرسند. اگر بچه آدمی جواب بده، اگر هم كره خرى كه اشتباه اومدى اينجا، بايد برى طويله.

در حالى كه بغض گلويم را گرفته بود و كارد می زدند خونم در نمى آمد، سعى كردم جمله ای را كه آقا مدير گفته بود، به ياد بياورم و تكرار كنم:

- لوی رون لل مو دا ره .... لوى لون رر مو داره ... روى لون رل مو داره ....

صدای خنده بچه ها مثل بمب در كلاس تركيد و همه از خنده منفجر شدند. من هم بيشتر از اين نتوانستم ادامه بدهم و صمن بكم ايستادم زل زدم توی چشم آقا مدير.

آقا مدير گفت:

- خوب اين یکی را كه بلد نبودى جواب بدهى. اما چون دلم به حالت مى سوزد يك فرصت ديگر بهت مى دهم. حالا به اين سوال جواب بده ببينم چى بار كله ات هست، پهن يا پاره آجر؟... خب بگو ببینم، مخترع آب كى بوده؟

داشتم از تعجب شاخ در مى آوردم. تا حالا نشنيده بودم كه آب مخترع داشته باشد. مگر آب هم ساخته ى دست بشر است كه مخترع داشته باشد.خواستم بگويم نعوذ بالله '' ذات حق تعالی'' ولی ترسيدم خوشش نيايد و عصبانى شود، بنابراين، فقط به گفتن اين اكتفا كردم كه:

- آقا مدير ببخشيد ها! ولى آب كه مخترع نداشته!

آقا مدير با غيظ به من تشر زد:

- تو دارى به من ياد می دهى كه آب مخترع داشته يا نداشته، پسره ى جلنبر!؟ اگر مخترع نداشته، پس مثل تو از زير بته سبز شده!؟

بعد باز ارفاق ديگری به من كرد و گفت:

- اين هم آخرين فرصت... بنال ببينم مكتشف راديو کی بوده؟

ناله ام به هوا رفت:

- راديو كه مكتشف نداشته آقا مدير. شايد منظورتان راديوم است، كه آن را ماری كوری و عیالش پی ير كوری با هم كشف كردند.

- كور خودتی پسره ی جعلق! من منظور خودم را بهتر می دانم يا تو!؟ پسره ی مزلف! بيا جلو ببينم. تو بودی كه هر سوالى من

می كردم هی دستت را مثل علم يزيد می بردی بالا!؟ تو ريقوی مردنی بودی كه فكر می كردی علامه دهری؟ حالا بهت ثابت شد كه هيچ پخی نیستی؟ ثابت شد كه توی كله ات به جای مخ ، پهن الاغ است؟ هان ؟ ثابت شد؟

بعد رو كرد به طرف بچه ها و گفت:

- وروجک ها بهش ثابت شد؟

همه ی بچه ها دسته جمعی و يك صدا گفتند:

- بععععله !

بعد آقا مريد رو كرد به من و گفت:

- حالا بیا جلو بز مجه!

من ترسان و لرزان در حالی كه از وحشت به خودم می لرزيدم و كم مانده بود كه خودم را خراب كنم، رفتم جلو. آقا مدير نعره كشيد:

- زودتر ...تن لش!!

بعد داد زد:

- دستت را بگير جلوت. یاالله پسره ی حيف نون.

جای چون و چرا نبود و سنبه ی آقا مدير خيلی پر زور بود.در حالی که تند و تند، توی دلم آيه الكرسی می خواندم و به خودم فوت

می كردم با ترس و لرز دستم را گرفتم جلويم و آن وقت چشمتان روز بد نبيند كه آقا مدير با خط کش کذایی اش افتاد به جانم، حالا نزن کی بزن. همينطور می زد و می گفت:

- اين مال سوال اول كه الکی دست بلند كردی، اين مال سوال دوم... اين مال سوال سوم....

همين طور می شمرد و می رفت جلو. دستم آش و لاش شده بود. جيغ می زدم و زوزه می كشيدم و شیون می کردم. وآقا مدير بابت اين ها هم می زد.

- اين مال زبون درازيت... اين مال بی ادبيت كه به من جسارت كردی گفتی كوری ... اين هم مال كولی بازی و ننه من غريبم بازی كه در آوردی ، زار زار مثل دختر ها گريه كردی ... اينم مال اين كه مرد و مردانه كتكت را نوش جان نكردی. مگر نشنيده ای كه جور استاد به ز مهر پدر؟

خلاصه آنقدر زد كه خط كش كج شد و از شكل افتاد. بعد هم انگار خسته شده باشد، در حالی كه نفس نفس می زد و سروصورتش مثل لبو قرمز و خيس عرق شده بود، گفت:

- برو بتمرگ سر جات، از جلو چشمم گم شو. برای امروزت بس است. بقيه اش طلبت تا يك وقت ديگر. تا تو باشی وقتی چيزی را

نمی دانی بی خود دست بلند نکنی.

من، در حالی كه از درد مثل مار به خودم می پيچيدم و دنيا به چشمم تيره و تار شده بود رفتم سر جايم تمرگيدم.و به اين ترتيب معنی تنبيه و تنبه را برای اولين بار به طور خیلی کامل و دقیق فهميدم، و طعم تلخ تر از زهر مار مورد توهين و بی احترامی قرار گرفتن را براى نخستين بار با تمام وجودم چشيدم.

داستان کوتاه رنگ عشق

رنگ عشق !


دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

داستان کوتاه درس زندگی

درس زندگي


آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .
آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .


آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .


آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند

آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .


آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .

آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي .

خوشمزست ... واي دلم..ohhoue

این تایپیک قشنگ و آموزنده بود من میارمش بالا که همه بخونن یاد بگیرن و اطلاعات عمومیشون بالا بره
__________________

ايا اينا رو ميدونستي؟

  • اينا رو مي‌دونستي؟؟
    آيا ميدانستي که زرافه تار صوتي ندارد و لال است و نميتواند هيچ صدايي از خود در آورد
    آيا ميدانستي که موشهاي صحرايي چنان سريع تكثير پيدا ميكنند ،كه در عرض هجده ماه دو موش صحرايي قادرند يك ميليون فرزند داشته باشند.
    آيا ميدانستي که جنين بعد از هفته هفدهم خواب هم ميتواند ببيند.
    آيا ميدانستي که گربه و سگ هر كدام پنج گروه خوني دارند و انسان چهار گروه.
    آيا ميدانستي که روباهها همه چيز را خاكستري ميبينند.
    آيا ميدانستي که اسبها در مقابل گاز اشك آور مصون اند.
    آيا ميدانستي که زرافه ايستاده وضع حمل مي‌كند و نوزادش از فاصله 180 سانتي متري به زمين ميافتد.
    آيا ميدانستي که 1300 كره زمين در سياره مشتري جاي مي گيرد.
    آيا ميدانستي رود دجله به خليج فارس ميريزد.
    آيا ميدانستي که 85% گياهان در اقيانوسها رشد ميكنند.
    آيا ميدانستي که اولين تمبر جهان در سال 1840 در انگلستان به چاپ رسيد
    آيا ميدانستي که سريعترين پرنده شاهين است و ميتواند با سرعت 200 كيلومتر در ساعت پرواز کند
    آيا ميدانستي که اولين اتوموبيل را مظفرالدين شاه قاجار وارد ايران كرد
    آيا ميدانستي که قدرت بينايي جغد 82 برابر قدرت ديد انسان است
    آيا ميدانستي که در شيلي منطقه ي صحرايي وجود دارد كه هزاران سال است در آن باران نباريده است
    آيا ميدانستي هر 50 ثانيه يک نفر در دنيا به بيماري ايدز مبتلا ميشود
    آيا ميدانستي که وزن اسكلت انسان بالغ سيزده تا پانزده كيلوگرم است
    آيا ميدانستي که خرس قطبي هنگامي كه روي دو پا مي‌ايستد حدود سه متر است
    آيا ميدانستي زرافه ميتواند با زبانش گوشهايش را تميز کند
    آيا ميدانستي خرگوش و طوطي تنها حيواناتي هستند كه مي‌توانند بدون برگشتن اشياء پشت سر خود را ببينند
    آيا ميدانستي که اگر همه يخهاي قطب جنوب آب شود بر سطح آب اقيانوسها هفتاد متر اضافه مي شود و در اين صورت يک چهارم خشکيهاي کره زمين زير آب ميرود.
    آيا ميدانستي که كبد يا جگر تنها عضو داخلي بدن است كه اگر با عمل جراحي قسمتي از آن برداشته شود دوباره رشد ميكند
    آيا ميدانستي که ميزان انرژي كه خورشيد در يك ثانيه توليد ميكند ، براي توليد برق مورد نياز تمام كشورهاي جهان به مدت يك ميليون سال كافي است
    آيا ميدانستي هر عنكبوت تار ويژه خود را دارد و هيچگاه تارهاي آنها به هم شبيه نيستند
    آيا ميدانستي که اگر در يك سال هيچ يك از نسلهاي يك جفت مگس نر و ماده از بين نروند ، حجم مگسهاي متولد شده با حجم كره زمين برابر ميشود
    آيا ميدانستي که رودي در كامبوج شش ماه سال ازشمال به جنوب و شش ماه ديگر سال از جنوب به شمال جريان دارد
    آيا ميدانستي که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست
    آيا ميدانستي که سريع ترين عضله بدن انسان زبان است
    آيا ميدانستي که شبكه چشم 135 ميليون سلول احساس دارد كه مسووليت گرفتن تصاوير و تشخيص رنگها را بر عهده دارد.
    آيا ميدانستي که بدن انسان پنجاه هزار كيلومتر رشته عصبي دارد.
    آيا ميدانستي که در برج ايفل دو ميليون و نيم پيچ به كار رفته است.
    آيا ميدانستي طول رگهاي بدن انسان پانصد و شصت هزار كيلومتر است.
    آيا ميدانستي که هشت پا با وجود داشتن بدني بزرگ ميتواند از سوراخي به قطر پنج سانتيمترعبور كند.
    آيا ميدانستي که تنها موجودي كه ميتواند به پشت بخوابد انسان است
    آيا ميدانستي چشم سالم انسان ميتواند ده ميليون رنگ را مختلف را ببيند و آنها را از يکديگر تميز دهد
    آيا ميدانستي که فيل بالغ در روز بطور متوسط دويست و بيست كيلوگرم غذا و دويست ليتر آب مصرف ميكند
    آيا ميدانستي که اگر زني به كوررنگي مبتلا باشد، فرزندان پسر اوكوررنگ ميشوند
    آيا ميدانستي كوههاي آلپ در سال حدود يك سانتيمتر بلند ميشوند
    آيا ميدانستي که همه نوزادان ميگو نر متولد مي شوند و بعد از چند هفته بخشي از نوزادان به ماده تبديل مي شوند
    آيا ميدانستي وزن كوه يخي متوسط الحجم بيست ميليون تن است
    آيا ميدانستي حس بويايي انسان قادر به دريافت وتشخيص ده هزار بوي متفاوت است
    آيا ميدانستي يك قطره آب داراي يك‌ صد ميليارد اتم است
    آيا ميدانستي که تعداد افرادي كه سالانه از نيش زنبور ميميرند بيشتر از كساني است كه سالانه از نيش مار ميميرند
    آيا ميدانستي که خورشيد روزانه معادل صد و بيست و شش هزار ميليارد اسب بخارانرژي به زمين مي‌فرستد
    آيا ميدانستي که گرده گل هرگز فاسد نمي شود و از محدود مواد طبيعي است که تا زمان نا محدودي باقي مي ماند
    آيا ميدانستي که حس بويايي خرس تقريبا صد برابر قوي تر از انسان است
    آيا ميدانستي که تا قرن پنجم ميلادي متوسط عمر مردم اروپا از سي سال فراتر نمي‌رفت
    آيا ميدانستي مغز فيزيكدان نابغه، آلبرت اينشتين پانزده درصد از حجم مغز انسان عادي بزرگتر بود
    آيا ميدانستي تنها چيزي كه در اسيد حل نمي‌شود الماس است و فقط خيلي زياد آن را از بين مي‌برد
    آيا ميدانستي که هنگام صحبت براي بيا ن هر كلمه هفتاد و دو ماهيچه به كار گرفته مي‌شود
    آيا ميدانستي که اگر تكثير باكتري تا بيست و چهار ساعت ادامه يابد ، توده دو تني از يك باكتري بوجود مي آيد
    آيا ميدانستي يك ميليون سياره به اندازه زمين در خورشيد جاي مي گيرد
    آيا ميدانستي که خرسها موجوداتي چپ دست هستند
    آيا ميدانستي که هر يك ليتر بنزين معادل بيســــــــت و سه و نيم تــــــــن گياهان مدفون شده در قرنها پيش است
    آيا ميدانستي که آلباتوس که يک نوع مرغ دريايي ست بلندترين بالها را دارد فاصله دو نوک بالهاي او تا دو متر ميرسد و درضمن آنها مي توانند در حال پرواز بخوابند
    آيا ميدانستي کوه قره قوروم در هند بعد از کوه هيماليا با تفاضل دويست و سه و هفت متر بلندترين کوه دنيا ميباشد
    آيا ميدانستي هر ساله حدود پانصد شهاب‌سنگ نسبتا" بزرگ به زمين برخورد مي‌كند
    آيا ميدانستي 17 هزار نوع زنبور در جهان شناسايي شده است
    آيا ميدانستي که بلندي شترمرغ به دو متر و نيم و وزنش به 90 کيلو ميرسد
    آيا ميدانستي که لاکپشت در بين جانوران جهان، طولاني ترين عمر را دارد و ممکن است تا150سال عمر کند
    آيا ميدانستي که باز مهاجر، يا عقاب اردکي، تيز پروازترين پرنده است آنها مي تواند دقيقه اي چهار تا هشت کيلومتر پرواز کند
    آيا ميدانستي که مرغ زرين بال کوچکترين پرنده است وزن نوع سرخ گلوي بالغ آن کمتر از وزن يک دو ريالي است
    آيا ميدانستي که پروانه هرکول استرالياي که فاصله دو نوک بالهاي آن در حالت گسترده سي و پنج سانتي متراست، بزرگترين پروانه جهان است
    آيا ميدانستي نيروي نگهدارنده در پاهاي عنكبوت که تعداد آنها هشت عدد مي باشد، حتي بر روي يك سطح صاف و صيقلي به اندازه اي است كه قادر است وزني معادل صد و شصت برابر وزن خود را تحمل كند
    آيا ميدانستي کنه که حشره اي ريز است، ميتواند يک سال تمام بدون غذا زنده بماند
    آيا مي دانستيد بيشترين سرعتي كه يك جسم مي تواند در اثر سقوط آزاد داشته باشد حدود 120 مايل در ساعت است و ديگر از اين سرعت تجاوز نمي كند، دليل اين امر اصطکاک هوا ميباشد
    آيا ميدانستي که حداكثر سرعت لاك پشت هاي غول پيكر چهار و نيم متر در دقيقه است كه خرگوش اين فاصله را در كمتر از نيم ثانيه مي پيمايد
    آيا ميدانستيد که مساحت سطح کره زمين 515 ميليون کيلومتر مربع است دبا مقايسه با مساحت وسعت ايران ميتوان نتيجه گرفت که ايران 32/0

سري دوم عكسهاي عاشقونه

              

                       

                       

     

     

     

 

                      

سري اول عكساي عاشقونه

             

    

  

                      

         

         

    

شکلک برای یاهو و... bandoo

خواستم يه برنامه جديد رو بهتون معرفي كنم . شما با استفاده از اين برنامه مي تونيد از چت كردن

لذت برين من خودمم ازش استفاده مي كنم فقط كافيه دانلود كنيد بعد ياهو رو بسته و نصب مي كنيد .

حالا با فرستادن شكلكهاي گرافيكي خوشگل دوستاتونو خوش حال كنيد اميدوارم خوشتون بياد.